#سرنوشت_تلخ_پارت_219

-من که هنوز ازت سیر نشدم، می خوام بیشتر پیشت باشم.

خندیدم و سعی کردم خودم و ازش جدا کنم،اما مثل همیشه حریفش نشدم.

-کیارش برو دیگه، منم هنوز دلتنگیم رفع نشده، اما الان زمانش نیست.

کیارش-خب من تاکی باید دوریت رو تحمل کنم؟همیشه باید یواشکی بیام ببینمت؟

-نمیدونم کیا الان هیچی معلوم نیست،باید ببینیم تنبیه بابام کی تموم میشه.

پیشونیم و بوسید و ازم جدا شد.

کیارش-با این که دلم نمی خواد، ولی باشه میرم عزیزم،فعلا خداحافظ.

-خداحافظ،به سلامت.

در و باز کرد و رفت بیرون.

****

(آوا)

امروز که از خواب پاشدم احساس کردم قراره روز عجیبی برام باشه، نمیدونم چرا.

بابا هنوز به تنبیه رها خاطمه نداده بود.

واقعا از رفتار های بابا در تعجب بودم، نه من نه مامان و نه رها هیچ کدوممون سر در نمیاوردیم.

بابا که کلا با رها سرسنگین بود، اما مامان فقط کمی بهش بی محلی می کرد.

از پله ها رفتم پایین.

مامان و رها هرکدوم یک طرف نشسته بودن و تلویزیون می دیدن..

کنار مامان نشستم.

یکم که گذشت مامان گفت:

-راستی آوا من و بابات امشب جایی دعوت هستیم، گفتم یک وقت نگران نشید.

سرم‌و تکون دادم.

خندم گرفت یکجوری گفت که یعنی رها با تو هم هستم.

حوصلم دیگه داشت سر می رفت، هیچ حرفی هم نمی زدن.

از جام پاشدم و رفتم تو اتاقم و خودم رو پرت کردم رو تخت.

حوصلم سر رفته حالا چیکار کنم؟

با صدای زنگ گوشیم از جام پاشدم و از روی میز آرایشم برداشتمش.

با دیدن شماره ی آرمان نیشم تا بناگوش باز شد.

سریع دکمه ی سبز رو فشردم.

-جانم؟

-سلام آوا خوبی؟

-ممنونم تو خوبی؟

-بد نیستم،چه خبر؟

-هیچی سلامتی.

-میگم آوا برای امروز برنامه ای نداری؟

-نه چطور؟

-هیچی می خواستم یکم باهم حرف بزنیم.

-اهان.

-پس قبول میکنی؟

-اره.

-پس بیا خونم.

-خونت؟



-آره.

-مگه تو خونه داری؟

-بابا همون خونه ای که قرار بود با رها توش زندگی کنیم.

-اهان تازه فهمیدم، باشه میام، ساعت چند؟


romangram.com | @romangram_com