#سرنوشت_تلخ_پارت_218
***
امروز روز پنجمی هست که تو خونه هستم.
بابا یک جورایی تنبیهم کرده و نمیزاره از خونه برم بیرون.
مامان هم باهام سرسنگینه.
دلم خیلی شکسته بود.
تنها فردی که تو خونه باهام خوب بود آوا بود،اونم چون عشقش رو از دست نداد.
گوشیم و لپ تاپم رو هم جمع کرده بودن.
از یک طرف خندم گرفته بود، مثل این دختر دبیرستانی ها.
دلیل این کار های بابا رو نمی فهمیدم.
تا کی می خواست حبسم کنه؟
با کیارش هم نتونسته بودم صحبت کنم.
آرمان هم چهار روزه دم خونمون بود تا باهام حرف بزنه، اما بابام بهش می گفت الان وقتش نیست، بزار برای بعد.
این هارو آوا بهم گفته بود.
رو تختم دراز کشیده بودم.
داشتم به آینده ای که در انتظارم بود فکر می کردم که یکدفعه صدایی از پنجره اومد.
بی توجه بهش دوباره غرق رویاهام شدم که دوباره صدا تکرار شد، ایندفعه با شدت بیشتر.
از رو تخت بلند شدم و به سمت پنجره رفتم.
پرده رو پس زدم.
به پایین چشم دوختم که با دیدن کیارش شوکه شدم.
اینجا چیکار می کرد.
با دستش بهم فهموند بیا پایین.
نمیدونستم این ریسک رو به جون بخرم یانه، اما دلم پر می زد برم پیشش.
رفتم طرف کمدم و یک مانتو و شال در اوردم و پوشیدم.
در اتاق رو آروم باز کردم و پاورچین پاورچین از پله ها رفتم پایین، به دور و ور نگاه کردم،تا اینجا که همه چی امن و امان بود،دوباره رو پنجه ی پام بلند شدم به طرف در رفتم.
در رو آروم باز کردم.
کیارش اومد جلو.
به اطراف سریع نگاه کردم،ترسیدم یک وقت آرمان این طرف ها نباشه.
دستشو کشیدم به طرف خودم و در و بستم.
سریع کشون کشون با خودم بردمش طرف ماشینم که تو پارکینگ بود، اونجا کسی نمیومد و امن بود.
وقتی از جامون مطمئن شدم، برگشتم طرفشو محکم بغلش کردم.
کیارش-چطوری عشقم؟نمیدونی چقدر دلتنگت بودم.
ازش جدا شدم.
-خوبم،منم دلم واست تنگ شده بود، اما کاری از دستم بر نمیومد.
همه ی ماجرا هارو براش تعریف کردم.
وقتم صحبتم تموم شد گفت:
-وای رها باورم نمیشه، تو که بابات منطقی تر از این حرف ها بودن.
-نمیدونم، البته از یک طرف هم حق داشت،با آبروش بازی کردم.
کیارش-واقعا نمیدونم چی باید بگم، اخه دیگه چرا گوشیت رو ازت گرفتن؟
-نمیدونم،از کار های بابام سر در نمیارم،مثل یک دختر دبیرستانی باهام رفتار میکنه.
کیارش-زیاد خودت رو اذیت نکن، همه ی اینا میگذره و میره، میگم رها با آرمان صحبت کردی؟
-نه بابا تا چند وقت دم خونمون هی کشیک می داد، اما بابا نمیزاره بیاد باهام حرف بزنه، نمیدونم چرا، اصلا نمیفهمم تو ذهن بابام چی میگذره.
سرشو تکون داد.
-کیارش من باید برم دیگه بابام بفهمه این دفعه خفم میکنه..
دستشو حلقه کرد دور کمرم و سرشو اورد جلو با لحن شیطونی گفت:
romangram.com | @romangram_com