#سرنوشت_تلخ_پارت_217



آوا جلوی در وایستاده بود،رفتم جلو و بغلش کردم، اون هم بغلم کرد.

ازش جدا شدم.

مامان-آوا کی بود؟

رفتم تو و کفش هام رو در اوردم.

مامان با دیدنم سر جاش خشکش زد.

مامان-ره..رها.

با دیدن بابا رو پله ها دست هام یخ کرد و استرس بیش تری گرفتم.

احساس کردم صورت بابا هر لحظه داره قرمز میشه.

یکدفعه اومد سمتم.

دستش‌و برد بالا و زد تو صورتم.

از شدت ضربه، سرم به طرف راست کج شد.

مامان و آوا جیغی کشیدن.

بابا-نمیدونستم رها، نمیدونستم همچین دختری دارم.

اشک هام ریخت رو صورتم و سرم‌و انداختم پایین.

بابا-چرا همچین کاری کردی رها؟آبروم رو جلوی همه بردی، باعث شدی سرم‌و بندازم پایین تا بیشتر از اون تحقیر نشم.

با گریه گفتم:

-بابا من نمی خواستمش، من دوستش نداشتم، شما دوست داشتی من بدبخت بشم؟

یکدفعه داد زد:

-چرا همون اول نگفتی؟

-نشد بگم، نتونستم، به مامان گفتم، گفت همه چی درست میشه، گفت کم کم بهش عادت میکنم، گفت اگه بگم رابطه ی شما و عمو بهم میریزه، اما روز عروسی به خودم اومدم دیدم نمیتونم، بیشتر از این نمیتونم پیش برم، نمیتونم تا آخر عمرم خودم رو بدبخت کنم.

با این حرف هام بابا عصبی تر شد، به سرعت به طرفم اومد و یه سیلی دیگه زد تو صورتم.

خواست ادامه بده که مامان به طرفش اومد ومانع شد.

بابا-ولم کن حالیش کنم دختره ی پرو رو، تو روم ایستاده این حرف ارو میگه.

مامان-آروم باش توروخدا، الان خدایی نکرده سکته میکنی.

بابا پوزخندی زد:

-بزار سکته کنم تا بیشتر از این بی ابرویی رو نبینم، آبروم رو بردی، شرمم میشه بگم این دختریه که مثل چشم هام بهش اعتماد داشتم و گفتم هیچ وقت باعث سرافکندگیم نمیشه.

-بابا من و ببخش نتونستم.

مامان بابارو اروم کرد.

بابا پشتش‌و به ما کرد وبدون حرف داشت به طرف پله ها می رفت که

افتادم رو زمین و پاهاش رو گرفتم:

-بابا لطفا پشتت‌و نکن بهم، نرو،،بابا این کارو باهام نکن.

پاشو از تو دستم کشید بیرون و

به طرف پله ها رفت.

بلند گریه می کردم.

مامان اومد جلو.

-نمیدونم چی،بگمت رها.

اونم از پله ها رفت بالا.

بلند گفتم:





تو روخدا با من این کارو نکنین، من به شما ها احتیاج دارم.

اونا بی توجه به من از دیدم پنهان شدن.

سرم رو گذاشتم رو دست هام و شروع به گریه کردم.

آوا نشست کنارم و سرم‌و گرفت تو بغلش.

با اطمینان تو بغل خواهرم خودم رو خالی کردم.


romangram.com | @romangram_com