#سرنوشت_تلخ_پارت_216

حق داشت بیرونی که اومدیم، بدون هیچ حرف و سخنی گذشت.



بعد اینکه آوا رو رسوندم، به طرف آدرسی که رها به آوا گفته بود راه افتادم.

****

از ماشین پیاده شدم و اطراف رو نگاه کردم.

چند تا خونه باغ کنار هم بود، ولی نمیدونستم تو کدومش هستن.

یک اقایی داشت از اون طرف رد می شد که سریع به طرفش رفتم

-ببخشید اقا.

برگشت طرفم.

-بفرمایید.

-سلام ببخشید شما اقایی به اسم ارجمند میشناسید؟یکی از دوست هام هستن گفته بود بیام پیشش، اما یادش رفته بود پلاک رو بهم بگه،هرچی هم زنگ میزنم به گوشیش، بر نمیداره..

-نه پسرم اقایی به این اسم نمیشناسم، اما تو این هفته کسی این طرف ها نیومده و به جز یک اقایی اما فامیلیش رو نمیدونم.

-قد بلند و جوون بود؟

-اره، اره.

-اهان میشه بگید تو کدوم یکی از باغ ها؟

با دستش در قهوه ای رنگی رو بهم نشون داد.

تشکری،کردم و به اون سمت رفتم.

نمیدونستم با چه صحنه ای میخوام روبه رو بشم، اما زنگ رو زدم.

یکی گفت:

-کیه؟

صداش مردانه بود اما صدای کیارش نبود.

-سلام ببخشید با اقای ارجمند کار داشتم.

-اهان ایشون همین نیم ساعت پیش از اینجا رفت؟شما چیکارشون هستی؟

پوف اینم از شانس من اخه کجا رفتن.

-من یکی از دوستاشون، ببخشید مزاحم شدم.

به طرف ماشیم رفتم و سوار شدم.

چند بار دستم و کوبیدم رو فرمون و داد زدم.



(رها)

با کیارش تصمیم گرفتیم برگردیم.

مخفی شدن فایده نداشت، بالأخره که باید برمی گشتیم، حالا زودتر یا دیر تر.

نمیدونستم میتونم حرف هایی که میخواد بهم زده بشه رو تحمل کنم یانه؟

رسیدیم.

برگشتم طرف کیارش.

وقتی استرسم رو دید دستام‌و گرفت تو دستش و گفت:

-خودت نخواستی باهات بیام،واگرنه من همه جوره پات بودم، استرس هم نداشته باش از همه مهم تر اینه که خودت خودت‌و ننداختی تو چاه.

لبخندی بهش زدم.

-برای همه چی ازت ممنونم.

خم شد و گونم‌و بوسید.

-خداحافظ.

کیارش-خداحافظت عزیزم.

از ماشین پیاده شدم.

به طرف در رفتم و زنگ رو زدم.

-کیه؟

-آوا در و باز کن.

یکم بعد در با صدای تیکی باز شد و رفتم،تو.


romangram.com | @romangram_com