#سرنوشت_تلخ_پارت_215
همون لحظه یکی بهم پیام داد.
گوشیمو باز کردم، شماره ناشناس بود:
(سلام آوا، رها هستم میخواستم بگم اونجا هر اتفاقی افتاد حتما خبرم کن)
بهش پیام داد:
-سلام،تا حالا اتفاق خاصی نیفتاده، رها تو کجایی؟ تهرانی؟
سریع بعد چند ثانیه پیامش اومد:
من باغ یکی از دوست هام هستم تو تهرانه، نگران من نباش، جام خوبه بعد که اومدم همه رو برات توضیح میدم.
نوشتم:
-باشه کجای تهران هستش؟
(تو…….هستش)
-اهان باشه فعلا خداحافظت.
آرمان تک زنگی زد و از در رفتم بیرون.
به طرف ماشین رفتم و سوار شدم.
-سلام
آرمان-سلام خوبی؟
-ممنونم.
ماشین رو به حرکت در اورد.
آرمان-چه خبرا؟
-هیچی سلامتی.
*
(آرمان)
وقتی به رستوران رسیدیم، ماشین و پارک کردم و پیاده شدیم.
دستشو گرفتم تو دستم.
یکم نگاهم کرد و بعدش رفتیم تو.
دوستم اومد جلو و خوش امد گویی کرد و میزمون رو بهمون نشون داد.
رفتیم نشستیم.
یکم که گذشت گفتم:
-از خواهرت خبری نیست؟
آوا-نه،من چیزی خبر ندارم.
سرمو تکون دادم.
چند لحظه بعد گارسون اومد.
برای دوتامون جوجه سفارش دادم.
*
ناهارمون بدون هیج حرفی خورده شد.
آوا پاشد و گفت:
-من میرم دستامو بشورم.
سرمو تکون دادم.
-باشه برو.
وقتی که رفت سریع گوشیشو از تو کیف در اوردم و رفتم تو پیام هاش.
با دیدن شماره کیارش سریع بازش کردم و چت هاشونو خوندم.
لبخندی زدم.
رها خانوم بلأخره پیدات کردم، منتظرم باش که دارم میام.
آوا وقتی اومد پاشدم و گفتم:
-یکیع از دوست هام بهم زنگ زد، کار واجبم داره بهتره بریم.
تعجب کرد.
romangram.com | @romangram_com