#سرنوشت_تلخ_پارت_214
از پیشونی تا زیر چونه.
تره ای از موهاش رو که رو صورتش بود رو دادم کنار.
خم شدم و آروم گونشو بوسیدم.
آروم آروم چشم هاشو باز کرد.
کیارش-کاشکی هرروز صبح اینطوری از خواب بیدار می شدم، یک فرشته کوچولو که با دست های ظریفش نوازشم میکنه و باعث میشه غرق لذت از خواب بلند بشم.
لبخندی به روش زدم.
از جاش پاشد.
-خب دیگه من برم صبحانه آماده کنم.
از جام پاشدم و به سمت آشپز خونه رفتم.
داشتم چایی می رختم که کیارش دستشو دور کمرم حلقه کرد، بعد بوسه ای روی گردنم نشوند که بدنم بی حس شد، خواستم بیفتم که کیارش محکم گرفتتم.
خاک تو سر بی جنبت رها.
سعی کردم خودمو ازش جدا کنم، اما سفت چسبیده بود بهم.
-کیارش لطفا ولم کن.
دم گوشم زمزمه کرد:
-چرا مگه جات بده؟
ایندفعه بوسه ای عمیق تر نشوند، سریع یک نفس عمیق کشیدم.
-کیارش لطفا…
یکم که گذشت ولم کرد و از آشپزخونه رفت بیرون.
میدونستم وضعیتمون اصلا درست نیست، اما دست خودمون نبود.
یادم باشه بعد گوشی کیارش رو بگیرم و به آوا پیام بدم.
****
(آوا)
کار های آرمان برام عجیب بود.
احساس می کردم همش میخواد بهم نزدیک بشه.
نمیدونم چرا، شاید برای فراموش کردن رها بود.
لبخندی زدم.
داشتم به ناخون هام لاک می زدم که گوشیم زنگ خورد.
برداشتمش.
-بله؟
-سلام خوبی؟
-با شنید صدای آرمان خوشحال شدم.
-ممنونم تو خوبی؟
-قربونت چه خبر؟
-هیچی سلامتی.
میگم آوا برای شام یکی از دوست هام به رستورانش دعوتم کرده، گفت میتونم با خودم یک نفر رو ببرم، تو فقط به ذهنم رسیدی،میتونی بیای؟
-باشه میام، ممنون از دعوتت.
آرمان-خواهش میکنم، پس ساعت هشت حاضر باش میام دنبالت.
-باشه ممنونم پس فعلا.
-خداحافظ.
وقتی لاکم تموم شد، پاشدم و رفتم در کمدم رو باز کردم.
دوست داشتم امشب به چشم آرمان بیام.
یکی از مانتو خوشگل هام رو برداشتم و گذاشتم رو تخت.
***
وقتی حاضر شدم رو تختم نشستم و منتظر زنگ آرمان شدم.
romangram.com | @romangram_com