#سرنوشت_تلخ_پارت_213
دستمو حلقه کردم دور گردنش.
-کیارش،منم خیلی دوست دارم،عاشقتم، شدی پادشاه قلبم، کیارش هیچ وقت تنهام نزار.
محکم گرفتتم تو بغلش.
-تا آخرین نفسم هیچ وقت ترکت نمیکنم، بدون اگه یک روزی کنارت نبودم یعنی تو این دنیا نیستم.
****
یکم که گذشت دیگه وقت خواب شد.
باهم از جامون پاشدیم.
کیارش-رها تو برو تو اون اتاقه من تو حال میخوابم.
-اذیت نمیشی؟
کیارش-نه بابا مبلاش راحته.
-باشه پس شبت بخیر.
راهی اتاق شدم.
(آرمان)
من باید می فهمیدم اون دوتا کدوم گوری رفتن، بهترین راه فهمیدن هم نزدیک شدن به آوا بود.
دم در دانشگاه منتظرش بودم.
یکم که گذشت دیدمش که با دوست هاش داشت به طرف خیابون می رفت.
سریع از ماشین پیاده شدم و صداش کردم.
-آوا؟
برگشت طرفم، وقتی دیدتم با تعجب بهم نگاه کرد.
یکم بعد با دوست هاش خداحافظی کرد و اومد طرفم.
آوا-سلام تو اینجا چیکار میکنی؟
-سلام سوار شو بهت میگم.
نشستیم تو ماشین و راه افتادم.
یکم که رفتیم جلو تر، یک گوشه خلوت نگه داشتم و برگشتم طرفش.
-راستش آوا بابت رفتار دیروزم ازت معذرت میخوام.
با تعجب نگاهم کرد.
آوا-کدوم رفتارت؟
-دیروز تو اتاقت بهت پریدم.
آوا-اهان نه بابا تو هم حق داشتی خب، بالاخره عصبانی بودی.
-حالا میای باهم بریم یک ناهار بخوریم؟یکم حال و هوامون عوض میشه.
قشنگ تعجب رو تو چشم هاش می دیدم.
آوا-باشه بریم.
سرمو تکون دادم و به طرف رستوران حرکت کردم.
****
بعد از ناهارو چک کردن گوشی آوا که ببینم رها بهش پیام داده یانه، رسوندم خونشون.
میدونستم تو انتقامم آوا آسیب زیادی میبینه، اما تقصیر رهاست به من چه،بعدشم آوا عاشقمه شاید خیلی ضربه شدیدی نخوره.
(رها)
کش و قوسی به بدنم دادم.
ازجام بلند شدم و از اتاق زدم بیرون.
رفتم دستشویی که دست و صورتم رو بشورم.
اومدم بیرون و به سمت حال رفتم.
کیارش تو خودش مچاله شده بود و غرق خواب.
کنار مبل، رو زمین نشستم.
دستمو بردم طرف صورتشو نوازشش کردم.
romangram.com | @romangram_com