#سرنوشت_تلخ_پارت_212

خداروشکر رمز نداشت.

رفتم تو تماساش.

گوشیم‌و در اوردم و شماره ای رو که رها ازش زنگ زده بود رو تو گوشیم سیو کردم و از اتاق رفتم بیرون.

به شماره نگاه کردم.

سیوش که کردم دیدم از این شماره دوتا دارم.

رفتم تو دفتر تلفن.

با دیدن اسم کیارش که رو شماره بود کپ کردم.

دستم‌و مشت کردم.

احساس کردم رگ گردنم الانه که بترکه.

دستم‌و محکم کوبیدم به دیوار.

دلم میخواست برم گردن کیارش رو بگیرم تو دست هام و تا هرچقدر جا داره فشارش بدم و بشکونمش.

هه چی خیال کردین شما دوتا، وایستین یک بلایی سر دوتاتون بیارم.

*

(رها)

بعد از حرف زدن با آوا استرس بیشتری گرفته بودم.

کیارش-عزیز من چرا اخه انقدر نگرانی؟

-کیارش دست خودم نیست، می ترسم از عکس العمل مامانم و بابام، می ترسم از رفتار زن عموم و عموم باهام، می ترسم از انتقامی که تو فکر آرمام بیفته.

اومد کنارم و بغلم کرد.

کیارش-تا وقتی من باشم کسی جرأت نداره بهت نزدیک بشه، کسی جرأت نداره بخواد برای زندگیت تعیین تکلیف کنه.

بوسه ای روی موهام کاشت.

محکم بغلش کردم.

خدایا شکرت که کیارش رو دارم.

از هم جدا شدیم.

یکم نگاهم کرد.

احساس کردم کم کم داره بهم نزدیک میشه.

بعد با گرمی لب هاش رو لب هام به خودم اومدم.

نمیدونستم تو باغ تنها، الان کار درستی داریم میکنیم یانه، اما به آرامش احتیاج داشتم، به یک تکیه گاه، به کسی نیاز داشتم بتونم همه جوره روش حساب کنم.

منم همراهیش کردم.



ازم جدا شد.

نفس عمیقی کشیدم.

سرش‌و تکیه داد به پیشونیم.

-رها؟

-جان رها؟

-بهت گفته بودم؟

-چی رو؟

-اینکه میمیرم برات؟اینکه عاشقتم، اینکه خیلی دوست دارم؟

لبخندی زدم.

سرم‌و بلند کردم و تو چشم هاش خیره شدم.

-نه نگفتی، الان بگو.

اونم لبخندی زد.

کیارش-تا آخر عمرم هرچقدر بخوای برات تکرار میکنم، رها خیلی دوست دارم، نمیدونم از کی ولی شدی زندگیم،شدی دلیل نفس کشیدنم،شدی همه چیزم.

همینجور بهم خیره شده بودیم.

کیارش-تو نمیگی؟

-من که همین چند ساعت پیش گفتم.

کیارش-منم دوست دارم یک بار دیگه بشنوم.


romangram.com | @romangram_com