#سرنوشت_تلخ_پارت_211
کیارش-گفت اوضاع اون ور خیلی خرابه،میگه آرمان خونش به جوش رسیده و مامان و بابات هم اصلا حالشون خوب نیست.
با ناراحتی سرم رو انداختم پایین.
کیارش-نگفتم بهت که ناراحت بشی، بهت قول میدم همه چی درست میشه نگران نباش.
****
(آوا)
-آرمان بس کن دیگه، میگم من از هیچی خبر ندارم.
آرمان داد زد:
-انقدر بهم دروغ نگین، نشست رو تخت.
همه اومده بودن خونه ی ما، آرمان اومده بود تو اتاقم.
دلم براش سوخت، شکو بزرگی بود، روز عروسیت زنت بخواد بزاره و بره.
اما من خیلی خوشحال بودم، بالاخره نشد، خدا صدامو شنید.
یک دفعه از رو تخت پاشد و گفت:
-ببین آوا دارم بهت میگم، رها زنگ زد بهت، بهش بگو راحتش نمیزارم، بگو فکر نکنه من به همین راحتی پا پس میکشم، باهام بازی کرد باهاش بازی میکنم، زندگیمو خراب کرد زندگیشو خراب میکنم، بهش بگو من هنوز سر حرفم هستم، بهش گفتم نکن واگرنه تحدیدم رو عملی میکنم، همه ی اینا تقصیر خودش بود.
از اتاق رفت بیرون و من مات و مبهوت موندم.
تحدید چی؟
سر چی تحدیدش کرده مگه؟
نشستم رو تخت.
اخه رها کجا رفته؟کجا رو داره که بره؟
رفتم جلو آینم.
کرمم رو برداشتم که به دست هام بمالم، یکدفعه همش چپه شد رو دستم.
وای حالا چیکار کنم؟حیف کرم هام این همه پولشو دادم.
همون لحظه گوشیم زنگ خورد.
چجوری با این دست هام جواب بدم؟
مجبور شدم بزارم رو آیفون.
شمارش ناشناس بود.
با شنیدن صدای رها تعجب کردم.
رها-سلام خواهری خوبی؟
-س..سلام تو کجایی؟
رها-حالا بعد میگم، چه خبر از اونجا.
-هیچی همه به شدت ازت عصبانی هستن، تو کجایی؟با کی رفتی؟چرا رفتی؟
رها-ماجراش مفصله، فقط زنگ زدم بگم من حالم خوبه نگران نشید، خداحافظ.
تلفن رو قطع کرد.
پوف از دست رها.
از اتاق رفتم بیرون تا برم دست هام رو بشورم.
*
(آرمان)
از اتاق آوا اومدم بیرون.
دارم دیوونه میشم، حالا چیکار کنم؟
یکم وایستاده بودم داشتم فکر می کردم که صدای زنگ گوشی آوا اومد و بعدشم صدای رها.
با عجله برگشتم و گوشمو چسبوندم به در و مکالمشون رو گوش دادم.
بعد که تموم شد پوزخندی زدم.
که حالت خوبه؟پس قدر این لحظاتت رو بدون، چون دیگه نمیزارم آب خوش از گلوت پایین بره.
سریع رفتم پشت ستون قایم شدم.
آوا از اتاق در اومد و رفت پایین.
سریع رفتم تو اتاقش و گوشیشو برداشتم،روشنش کردم.
romangram.com | @romangram_com