#سرنوشت_تلخ_پارت_210

هیچی هم نداشتم نه گوشی نه وسایلی.

دستشویی داشتم به شدت.

یکم اطراف رو دید زدم که دستشویی رو پیدا کردم.

لباسم‌و به بدبختی از تنم در اوردم و رفتم تو.

وای خوبه الان یکدفعه کیارش بیاد.

تو آینه خودم رو دیدم وحشت کردم.

یا خدا،آرایشم همه پخش شده بود.

زیر چشم هام سیاه بود.

سریع شیر آب رو باز کردم و صورتم رو شستم.



بعد تقریبا یک ساعت که حوصلم پوکیده بود، کیارش اومد.

اومد طرفم‌و پلاستیکی دستم داد.

کیارش-بیا عزیزم امید وارم خوشت بیا.

لبخندی بهش زدم و رفتم تو اتاق.

از تو پلاستیک درش اوردم.

یک لباس تو خونه ای ساده نارنجی بود.

سریع لباس عروسم‌و در اوردم و اون لباس هارو تنم کردم.

از اتاق رفتم بیرون.

کیارش رفته بود تو آشپز خونه و داشت چیز هایی رو که خریده بود رو جا سازی می کرد.

یکدفعه خود داریم‌و از دست دادم و رفتم طرفش، از پشت بغلش کردم.

دستاش‌و گذاشت رو دست هام‌و برگشت طرفم.

نگاهی به لباس هام انداخت.

کیارش-رها قبول کن هرچی بپوشی بهت میاد.

خندیدم.

-بله که بهم میاد، پس چی فکر کردی.

خندید و لپم‌و بوسید.

یکدفعه ازم جدا شد و باتعجب پرسید:

-من اصلا یادم رفت ازت بپرسم،تو اینجا رو از کجا بلد بودی؟با کی اومدی؟

-سیاوش.

کیارش-چی؟ وای باورم نمیشه.

-اهوم قدر داداشت‌و بدون، انگار اون من و از خواب بیدار کرد، اون باعث شد خودم و دستی دستی نندازم تو چاه.

لبخند عمیقی زد.

-سیاوش واقعا شاهد همه ی غم و غصه هام بود.

یکدفعه صدای زنگ تلفن اومد.

کیارش رفت و گوشیش رو برداشت.

کیارش-سلام داداشم خوبی؟

سیاوش-…………………….

-اره ما خوبیم از اون ور چه خبر؟

سیاوش-…………………………..

-اهان خیلی خب ما یکم آبا از آسیاب بیفته بر میگردیم، فقط مواظب باش سوتی ندی.

سیاوش-…………………………….

-باشه فعلا.

رفتم ‌طرفش.

-سیاوش چی گفت؟

کیارش-هیچی چیز مهمی نبود.

-خواهش میکنم بگو، لطفا.


romangram.com | @romangram_com