#سرنوشت_تلخ_پارت_209

از آرمان خبری نبود.

داشتم راه می رفتم که از دور سیاوش رو دیدم.

خیلی بیخیال نشسته بود و شیرینی می خورد.

نمیدونم چرا، ولی خندم گرفت.

رفتم کنار میز که سرش‌و اورد بالا.

-سلام.

سیاوش-سلام خواهر عروس.

-هه عروس فراری.

نشستم رو صندلی.

سیاوش-چه خبر؟

-هیچ سلامتی، داداشت کو.

یکم مکث کرد و گفت:

-رفته مسافرت.

-اهان به سلامتی، خب من برم دیگه فعلا.

سرش‌و تکون داد.

بی ادب زبون نداره خداحافظی کنه.

***

(رها)

سرم رو سینه ی کیارش بود و اونم نوازشم می کرد.

بهترین لحظه ی عمرم بود.

کیارش-رها نمیدونی چقدر خوشحالم که الان پیشمی، تو بغلم، نمیدونی چقدر انتظار این لحظه رو می کشیدم(سرم‌و بوسید) لبخندی از ته دل زدم.

کیارش-راستی یادم رفت بهت بگم.

-چی رو؟

-این که خیلی خوشگل شدی، مثل یک فرشته زیبا.

تو دلم قند آب شد.

سرم‌و تو سینش پنهان کردم و گفتم:

-خجالتم نده.

خندید.

کیارش-قربون اون خجالتت.

برام جالب بود.

من الان با لباس عروس تو بغلش لم داده بودم.

-میگم کیارش لابد الان همه چه حالی دارن، حتما مامان و بابام حسابی از دستم کفرین.

کیارش-عیبی نداره، چند وقت بگذره همه چی فراموش میشه، توکه نمیتونستی خودت رو بدبخت کنی.

ازش جدا شدم و سریع نشستم، بهش نگاه کردم.

-میگم کیارش حالا ما چطوری برگردیم، من با چه رویی با عموم و بابام چشم تو چشم بشم؟

کیارش-نگران نباش، چند روز اینجا میمونیم، همه چی که آروم شد بر میگردیم.

با خودم گفتم، من و کیارش تنها تو یک باغ بزرگ، من با لباس عروس تو این وضع.

یک لحظه ترسیدم، اما من همه جوره به کیارش اعتماد داشتم، کسی مگه میتونه به عشقش شک کنه؟

ولی من با لباس عروس که نمیتونم همش باشم.

فکرم‌و به زبون اوردم و گفتم:

-میگم کیارش، اگه بخوایم چند روز اینجا بمونیم من با این لباس که نمیتونم.

کیارش-راست میگی.

یکدفعه پاشدو گفت:

-من میرم بیرون چند دست لباس برات بخرم، یکمم خرت و پرت واسه خوردن.

-باشه مراقب خودت باش.

لبخندی زد و پاشد رفت.


romangram.com | @romangram_com