#سرنوشت_تلخ_پارت_208

با دیدن من سیگار از دستش افتاد.

تعجب تو چشم هاش رو میتونستم از این فاصله حس کنم.

خیره داشت نگاهم می کرد.

یکم که گذشت اومد تو.

اشک هاش چکید رو صورتش.

کیارش-دا..دارم..خوا..خواب میبینم؟

یکدفعه با تمام سرعت دویدم سمتش و خودم‌و پرت کردم تو بغلش.

خواست بیفته که تعادلش رو حفظ کرد.

دستام‌و حلقه کردم دور گردنش.

سرم‌و گذاشتم رو سینش.

با صدای آرومی نجوا کردم:

-کیارش..کیارش خیلی دوست دارم.

(صدای تپش قلبش‌و واضح می شنیدم.)کیارش عاشقتم،تو عشق منی،من و ببخش، خواهش میکنم من و ببخش.

بلند زدم زیر گریه.

به پیرهنش چنگ زدم و خودم‌و محکم بهش فشردم.

هنوز تو شوک بود.

یکم که گذشت من و از خودش جدا کرد.

بازوهام‌و تو دست هاش گرفت و چشم هاش تو چشم هام در حال گردش بود.

-باورم نمیشه، رها باورم نمیشه، این یک رویاست یا واقعیت؟من الان خوابم یا بیدار؟

لبخند عمیقی زدم.

-این واقعیته، بیداری خواب نیستی من الان پیشتم، من الان کنارتم، نتونستم، نتونستم بیشتر از این زجرت بدم.

تو چشم هام نگاه کرد.

یکدفعه محکم بغلم کرد و داد زد:

-خدا بلاخره صدام‌و شنیدی؟خدا ازت ممنونم، خدایا نوکرتم، وای خدا.

بلند زدم زیر خنده.

کیارش قه قهه زد.

**

(آوا)

آبرومون پیش همه رفت.

حرفی برای بهم خوردن مراسم نداشتیم به مردم بگیم.

مامان وقتی این آبرو ریزی رو فهمید درجا غش کرد.

بابا به شدت عصبانیه، هیچ کس نمیتونه نزدیکش بشه.

آرمان که بهتره نگم، زده به سیم آخر.

همه تو حول و ولا بودن.

مهمونا فکر کردن بلایی به سر رها اومده.



نشستم کنار مامان، للیوان آب رو نزدیک لباش بردم.

مامان-خدایا این چه آبروریزی بود؟

-مامان جان بیا این آب و بخور.

لیوان و پس زد.

بابا با عصبانیت اومد طرفمون داد زد:

-این دختره ی بی آبرو کدوم گوری گذاشته رفته؟



مامان-به خدا من از هیچی خبر ندارم، نمیدونم کجا یک دفعه گذاشته رفته.

بابا با عصبانیت رفت رو صندلی نشست.

نمیدونم چجوری، اما مهمونا کم کم داشتن می رفتن.


romangram.com | @romangram_com