#سرنوشت_تلخ_پارت_207

(آرمان)

از ماشین پیاده شدم و دست گل رو تو دستم جابه جا کردم.

هیجان زیادی داشتم.

به خواسته ی رها فیلم بردار نگرفتیم، اما مجبورش کردم آتلیه رو بریم.

رفتم تو، یک خانومه ای اومد جلو.

-سلام ببخشید میشه رها راد رو صدا کنید؟

-سلام رها جان نیم ساعته که رفته.

با تعجب گفتم:

-کجا رفته؟

-نمیدونم، یکی اومد دنبالش و رفت.

تشکری کردم و رفتم بیرون.

حتما باز باهام لج کرده، خودش پاشده رفته.

لعنتی.

سوار ماشین شدم و خودم‌و با سرعت رسوندم به باغ.



از ماشین پیاده شدم.

رفتم تو.

آوا رو دیدم که سریع صداش کردم.

-آوا رها کجاست؟

با تعجب نگاهم کرد.

-من چمیدونم، مگه نرفتی آرایشگاه دنبالش.

رنگم پرید.

-معلوم هست چی میگی؟مگه نیومده اینجا؟

آوا-پاک زده به سرت ها، تنهایی بیاد اینجا چیکار کنه؟

*

(رها)

از ماشین پیاده شدم.

به اطراف نگاه کردم.

جای ساکتی بود.

سیاوش کلیدی به دستم داد و گفت:

-رها بیا این کلید رو یواشکی ساختم، گفتم شاید به کارم بیاد.

ازش گرفتم و تشکری کردم.

رفتم دم باغ و با کلید در و باز کردم.



راه سنگی رو طی کردم تا به در ووردی رسیدم.

آروم در و باز کردم و رفتم تو.

راه رفتن با لباسم واسم سخت بود.

دور و بر رو نگاه کردم.

قلبم هری ریخت.

کیارش کجا رفته.

برگشتم پشت سرم‌و ببینم که دیدم تو تراس هست و داره سیگار میکشه.

ایستادم از پشت نگاهش کردم.

اشک هام فرو ریخت.

طاقت نیاوردم و بلند صداش زدم:

-کیارش.

سریع برگشت.


romangram.com | @romangram_com