#سرنوشت_تلخ_پارت_206
سریع برگشتم.
این اینجا چیکار می کرد؟
شنلمو یکم دادم بالاتر تا بهتر ببینمش.
با دیدنش یاد عشقم افتادم و تو چشم هام اشک جمع شد.
چرا این دوتا باید انقدر شبیه هم باشن؟
-س..سلام تو اینجا چیکار میکنی؟
اخم وحشتناکی رو پیشونیش بود.
یک لحظه ترسیدم گفتم:
-مشکلی پیش اومده؟
اومد جلو تر روبه روم ایستاد.
-الان خیلی خوشحالی نه؟اصلا عین خیالت نیست.
-چی،میگی تو؟متوجه نمیشم.
-یکم صداشو برو بالا و گفت:
-خیلی خوشحالی داداشمو زیر پاهات له کردی و رفتی؟خیلی خوشحالی داداشمو شکوندی؟باعث شدی داغون بشه، میفهمی؟تو میدونی هر شب تو اتاقش به یاد تو گریه می کرد؟کیارش مهربون و خوش اخلاق به خاطر تو شکست،نابود شد،اصلا تو چی میفهمی از عشق هان؟عشق داداشمو نادیده گرفتی، رفتی با کسی که خودت هیچ علاقه ای بهش نداری،نابودش کردی رها(یکدفعه داد زد) میدونی امروز زنگ زد بهم چی گفت؟
مات و مبهوت داشتم نگاهش می کردم.
دست هام یخ زده بود.
یک قطره اشک از چشمم چکید، یکی شد دوتا، دوتا شد سه تا و پشت سر هم.
تا حالا انقدر سیاوش رو عصبانی ندیده بودم، رگ های گردنش باد کرده بود.
یکم صداشو اورد پایین و با صدای تحلیل رفته ای گفت:
-کیارش رفته خودشو حبس کرده، زنگ زد گفت…گفت میخواد خودشو بکشه، گفت بدون رها نمیتونم.
خواستم بیفتم که سیاوش فهمید و سریع گرفتتم.
باورم نمی شد، خدایا من با کیارش چیکار کردم؟
سیاوش گوشیشو در اورد و یک چیزی برام پخش کرد و گفت:
-بیا اگه باور نمیکنی این و گوش کن.
با دست های لرزون گوشی رو گرفتم و جای گوشم قرار دادم.
صدای کیارشم بود.
صدای دادش میومد، صدای شکستن وسایل،فهش هایی که به آرمان می داد..صدای گریش،صحبت آخرش با سیاوش.
گریم به هق هق تبدیل شده بود.
با گریه گفتم:
-سیا..سیاوش بلایی سر خودش نیاره.
سیاوش-نمیدونم..نمیدونم باید چیکار کنم، رها خانوم مقصر همه اینا تویی.
با گریه گفتم:
-بس کن دیگه،تو هم از هیچی خبر نداری،میدونم مقصرم میدونم تقصیر کارم میدونم چه به روز کیارش اوردم،اما مجبور بودم،تو چی میدونی اخه.
سیاوش-بگو بدونم چه چیزی مهم تر از این بود؟
با داد گفتم:
-آرمان تحدیدم کرد، سر عزیز ترین کسم تحدیدم کرد، گفت اگه باهاش ازدواج نکنم بلایی به سرش میاره که تا آخر عمرم خودمو نبخشم.
داد زد:
-خدا لعنتت کنه آرمان.
برگشت طرفم و گفت:
-ببین رها، شاید نتونم تورو هم درک کنم، اما ممکنه کیارش کار دست خودش بده، اگه کاری انجام بده تو میتونی خودتو ببخشی؟من نمیدونم آرمان سر چی و سر کی تحدیدت کرده، اما..اماکیارش هم داداش منه،باید هرکاری از دستم بر میاد براش انجام بدم، رها اگه یکم به کیارش حسی داری و اگه یکم وجدان داری باهام بیا.
خدایا حالا چیکارکنم؟
یک لحظه احساس کردم همه چی از ذهنم پاک شد.
فقط و فقط کیارش بود.
نه من نمیتونستم بزارم عشقم بیشتر از این نابود بشه،چون میدونم شاید بعدش منم باهاش نابود بشم، دیگه بسه رها، خودخواهی بسه یکم به فکر کیارش باش.
سرمو برگردوندم طرف سیاوش
romangram.com | @romangram_com