#سرنوشت_تلخ_پارت_205
به آرمان بد و بیراه می گفت.
نشستم رو مبل و سرمو گرفتم تو دستم.
-کیارش خواهش میکنم آروم باش.
صدامو نمی شنید.
حتما گوشی رو پرت کرده یک جای دیگه.
گفتم الانه که حنجرش پاره بشه انقدر داره داد میزنه.
اخ داداشم داره داغون میشه.
یهو صداش از پای تلفن اومد:
-سیاوش دارم میمیرم، تو بگو چیکار کنم، خودمو بکشم، خودمو دار بزنم، میدونم دیگه نمیتونم زندگی کنم.
-خفه شو کیا، خفه شو این پرت و پلاها چیه؟
یک دفعه تلفن قطع شد.
با نگرانی دوباره زنگ زدم.
لامصب خاموش کرده بود.
حالا چیکار کنم.
میدونستم اگه هم برم اونجا رام نمیده.
بلایی سر خودش نیاره، اون الان تو حال خودش نیست.
با یک تصمیم آنی به اتاقم رفتم و لباس هام و سوییچمو برداشتم و از خونه زدم بیرون.
(رها)
نرگس خانوم-خب عزیزم تموم شد.
عروسک بودی عروسک تر شدی.
تشکری کردم و صاف نشستم.
خودمو تو آینه نگاه کردم.
اوه خیلی تغییر کرده بودم.
با اینکه آرایشم ملایم بود، ولی تغییر زیادی کرده بودم.
رفتم تو اتاق پرو تا لباسمو بپوشم.
یکی از خانوما اومد تا کمکم کنه.
وقتی پوشیدمش یک بار دیگه خودمو تو آینه نگاه کردم.
اشک تو چشم هام جمع شد.
نرگس خانوم اومد طرفم.
-وای عزیزم گریه نکنی ها، آرایشت بهم میریزه.
نفس عمیقی کشیدم.
چی می شد الان به جای آرمان، داماد کیارش می بود.
چی می شد روز عروسیم، منم مثل عروس های دیگه خوشحال و شاد می بودم.
آرمان زنگ زد و گفت کارم یکم طول کشیده، اما خودم رو میرسونم.
تو دلم گفتم به من چه هروقت خواستی بیا.
شنلمو هم انداختم رو شونم و نشستم.
یکم که گذشت یکی اومد طرفمو گفت:
-خانوم یکی دم در کارتون داره.
حتما آرمانه، چرا زنگ نزده.
شنلمو انداختم رو سرمو از نرگس خانوم تشکری کردم و به طرف در رفتم.
آرایشگاهش حالت ساختمون داشت که باید با آسانسور می رفتی بیرون.
در و باز کردم و رفتم بیرون.
وا اینجا که کسی نیست.
-رها؟
رنگم پرید.
romangram.com | @romangram_com