#سرنوشت_تلخ_پارت_204
نرگس خانوم-باشه عزیزم حتما.
***
(آوا)
مامان-آوا دیر شد بدو دیگه، از پله ها رفتم پایین.
-اومدم.
مامان-دوساعت چیکار می گردی تو اون اتاق، بدو دیگه آژانس دم دره.
از خونه زدیم بیرون.
سوار تاکسی شدیم.
داشتیم می رفتیم آرایشگاه.
امروز عروسی خواهرم بود.
قبلا با خودم می گفتم روز عروسی رها میترکونم، اما الان همه چی برعکس شده.
وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تو.
مامان لباسی رو که خیاط دوخته بود رو بهم نشون داد.
خیلی خوشگل بود، ازش خوشم اومده بود.
رنگش آبی آسمونی بود و حالت دخترانه داشت.
یک خانوم اومد طرفمون و باهاش سلام و احوال پرسی کردیم، اینطور که فهمیدم یکی از دوست خای مامان بود.
ازمون پرسید مجلس کی هست که مامان گفت:
-عروسی دخترم.
خانومه-وای چه عالی مبارک باشه.
(سیاوش)
دارم دیوونه میشم، هرچی به گوشی کیارش زنگ میزنم جواب نمیده.
عجب احمقیه، گفتم رسیدی خبرم کن، گوشیش رو واسه من خاموش کرده.
یک آرایشگر هم اومده بود خونه، داشت مامان و ستایش رو درست می کرد.
صداشونو شنیدم که داشتن راجب رها صحبت می کردن که کدوم آرایشگاه رفته و اینا.
رفتم تو سالن رو مبل نشستم.
یکم که گذشت دوباه شماره رو گرفتم که بوق آزاد خورد.
از جام پاشدم.
تماس وصل شد.
کیارش با داد گفت:
-چیه هی زنگ میزنی، نگفتم میخوام تنها باشم.
تعجب کردم، چرا اینطوری حرف میزنه.
-کیا خوبی؟
کیارش-نه خوب نیستم، خوب نیستم.
یک داد بلندی کشید و صدای شکستن چیزی.
-دیوونه باز چیکار کردی چی رو شکوندی.
شروع کرد به داد زدن، همینجور صدای شکستن وسایل از پشت گوشی میومد.
بلند داد زدم:
-کیارش داری چه غلطی میکنی آروم باش دیگه.
ولی اون صدای من و نمی شنید.
خدایا بلایی سر خودش نیاره، چیکار کنم حالا.
یکدفعه سکوت شد و صدای گریش اومد.
دلم خون شد.
داد می زد و گریه می کرد.
romangram.com | @romangram_com