#سرنوشت_تلخ_پارت_203
از دانشگاه هم برای چند وقت مرخصی گرفتم.
ساکمو برداشتم و چند تا لباس انداختم توش.
فردا باید راه میفتادم.
تقریبا جای خلوت و آرومی بود یک بار رفته بودم.
پشیمونم، اگه همون موقعی که مامان گفته بود بریم خواستگاری من نه نمی گفتم، الان رها مال من بود.
خاک تو سرت کیارش ،خاک تو سرت.
با باز کردن چشم هام، نورآفتاب تابید رو صورتم.
از جام بلند شدم.
بالأخره امروز رسید، روزی که دلم میخواست تا آخرش به خوابی عمیق فرو می رفتم.
از جام پاشدم.
رفتم دست شویی و دست و صورتم رو شستم.
اومدم تو اتاقم و لباس هامو پوشیدم.
همه هنوز خواب بودن.
با بغضی که تو گلوم بود، احساس می کردم هر آن ممکنه خفه بشم.
ساکمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون.
حالم خیلی بد بود.
هیچ کس نمیتونست درکم کنه.
****
(رها)
روز عروسی فرا رسید
بعد از خوردن صبحانه به حموم رفتم و یک دوش گرفتم.
تا یک ساعت دیگه باید می رفتم آرایشگاه.
مامان هم اومد پیشم و یکم باهام صحبت کرد، از زندگی و از مشکلاتی که قراره پیش پامون قرار بگیره.
زمان انقدر زود گذشت که وقت رفتن شد.
بعد اینکه حاضر شدم رفتم پایین.
قرار بود بابا برسونتم، آرمان گفته بود کار ریخته سرش نمیتونه بیاد.
از مامان خداحافظی کردم و جعبه لباس عروس رو برداشتم و رفتم پایین.
بابا اومد جعبه رو ازم گرفت و سوار شدیم.
دیروز صیغه من و آرمان فسخ شد.
توراه فکر های جور واجوری مغزمو داغون کرد.
وقتی رسیدیم، از بابا تشکری کردم وپیاده شدم.
جعبه رو از عقب برداشتم ورفتم تو.
یک خانوم خیلی خوش اخلاقی اومد جلو و همراهیم کرد به طرف اتاق پرو.
جعبه رو گذاشتم رو زمین و مانتو و شالم رو در اوردم.
خانومه که خودشو نرگس معرفی کرد گفت:
-عزیزم لباست راهت تنت میشه؟
-اره راحته از پایین هم میشه پوشید.
نرگس خانوم-خیلی خب، برو رو اون صندلی بشین تا من بیام.
تشکری کردم و رفتم نشستم.
عروس های زیادی اونجا بودن، یکی از یکی خوشحال تر و شاد تر.
اما من انگار دارم میرم مجلس خطم خودم.
سرمو تکیه داد به صندلی و منتظر نرگس خانوم شدم.
وقتی اومد گفت:
-عزیزم نظری راجب مدل موت و آرایشت نداری؟
-نه ممنون فقط آرایشم کم باشه.
romangram.com | @romangram_com