#سرنوشت_تلخ_پارت_225
تا آخر عمرت باید بشینی گوشه خونه و غصه بخوری، کدوم کارا؟
با تمام حرصم تیغ رو پرت کردم و خورد به دیوار.
دستمو گذاشتم رو صورتم و دوباره اشک هام سرازیر شد.
دست های آرمان رو هنوز رو تن و بدنم حس می کردم.
چندشم می شد.
درسته که عاشقش بودم، اما اون با بی رحمی و با زور بهم دست درازی کرد، بدون اینکه خودم بخوام.
یک ماه بعد
(رها)
از عذاب وجدان دارم می میرم.
تو این یک ماهی که گذشت، آوا اصلا باهام حرف نمی زد.
هیچی هم بهم نگفت.
اما من فهمیدم و مردم، فهمیدم و مثل خودش نابود شدم.
آرمان بالأخره کار خودش رو کرد.
هیچ کس نمیتونست حالم رو درک کنه.
اگه من با آرمان ازدواج می کردم، خودم نابود می شدم، نکردمم آوا نابود شد.
خدایا این چه سرنوشتیه که برای من و آوا تعیین کردی.
کیارش هم چند روز بود باهاش صحبت نکرده بودم.
اصلا حالش رو نداشتم.
تا میومدم با آوا صحبت کنم، از دستم فرار می کرد.
مامان و بابا هم می گفتن باز آوا چش شده؟
اما من جوابی نداشتم بدم.
به خاطر من دختر کوچیکشون، بدبخت شد.
از وقتی فهمیدم شب و روزم شده گریه.
دلم برای بابا می سوخت.
می فهمید بد جور ضربه ی بدی می خورد.
واقعا نمی دونستم باید چیکار کنم.
****
(آوا)
خدایا نه!
خدایا دیگه طاغت این یکی رو ندارم.
خدا خواهش می کنم.
خدا من این دفعه زنده نمیمونم.
خدا..خدا..خدا
همینطور دور اتاق راه می رفتم و اشک می ریختم و اسم خدا رو صدا می زدم.
نفسم داشت بند میومد.
اکسیژن کم داشتم.
نشستم رو زمین و شروع کردم خودم رو، به زدن.
از ته دل جیغ بلندی کشیدم.
محکم می زدم تو صورتم و جیغ می کشیدم.
صدای در میومد که رها داد می زد می گفت در و باز کن.
خدا نفسم بالا نمیاد.
حالم بده.
موهام دورم ریخته بود.
صورتم می سوخت.
نشستم رو تختم و به دیوار زل زدم.
romangram.com | @romangram_com