#سرنوشت_تلخ_پارت_197
یکدفعه برگشت طرفم و دستامو گرفت تو دست های گرمش.
کیارش-رها میدونی که عاشقتم نباشی نیستم، بیا..بیا فرار کنیم.
با تعجب نگاهش کردم.
کیارش-واقعا تو می خوای تا آخر عمرت با کسی باشی که نمیخواستیش؟می خوای زندگیت رو خراب کنی؟
-کیارش من نمیتونم.
یک دفعه داد زد:
-چرا نمیتونی، چرا هی میگی نمیتونم؟
چشمامو از ترس بستم.
یکم که گذشت باز کردم.
کیارش-ببین عزیز من، میریم هرجایی که دوست داری، وقتی یکم گذشت و آبا از آسیاب افتاد بر می گردیم.
تو دلم گفتم اگه آرمان همون بلایی رو که می گفت سر آوا بیاره چی؟
لب زدم:
-نمیتونم.
کیارش-رها تو چشم هام نگاه کن.
به سیاهی چشم هاش خیره شدم.
متوجه اشک هایی که تو چشم هاش جمع شده بود شدم.
کیارش-رها اذیتم نکن، دوست داری همش شکستنم رو ببینی؟دوست داری غم و ناراحتیمو ببینی؟رها من حاضرم برات بمیرم، انقدر دوست دارم که حاضرم از همه چیم دست بکشم و با تو باشم.
اشک هام هم زمان با اشک های کیارش رو صورتامون جاری شد.
گریم به هق هق تبدیل شده بود.
کیارش-رها گریه نکن، اصلا ببخشید اون حرف ها رو بهت زدم.
گریم بند نمیومد.
کیارش-رها تروخدا گریه نکن، طاغت دیدن اشک هات رو ندارم.
شدت گریم بیشتر شد.
یکدفعه داد زد:
-د لامصب دارم بهت میگم گریه نکن.
سریع ساکت شدم.
اشکامو با دستم پاک کردم.
نفس عمیقی کشیدم.
سرمو اوردم بالا.
دستامو گذاشتم دو طرف صورتش.
-توهم اشک نریز، منم طاغت دیدن اشک هات رو ندارم.
با انگشت هام رد اشکی رو که رو صورتش جا خشک کرده بود رو پاک کردم.
کیارش دستاشو حلقه کرد دور کمرم و به خودش نزدیک ترم کرد.
دست هام اروم اومد پایین و رو سینش قرار گرفت.
تو چشم های هم خیره شده بودیم.
خدایا خودت هم یک صبری به من بده هم به کیارش.
تمام اجزای صورتم رو از نظر گذروند که نگاهش رو لب هام ایست کرد.
ضربان قلبم شدت گرفت.
احساس کردم الانه که بزنه بیرون.
صورت کیارش هر لحظه نزدیک تر می شد.
فاصلمون به میلی متری که رسید لب زد:
-خیلی دوست دارم رها.
با قرار گرفتن لب هاش روی لب هام بدنم داغ شد.
اروم شروع به بوسیدنم کرد.
romangram.com | @romangram_com