#سرنوشت_تلخ_پارت_196
رفتیم سوار شدیم.
****
توراه حرفی رد و بدل نشد.
فقط نمیدونم چرا من استرس داشتم.
بازم مثل هردفعه نمیدونستم داره کجا میره.
وقتی زیر چشمی نگاهش می کردم متوجه کلافگیش می شدم.
بعد چند دقیقه که نمیدونم چطوری گذشت، کیارش نگه داشت.
به اطراف نگاه کردم.
یک جای خیلی بزرگی بود که پرنده پر نمی زد.
یکم دیگه اطراف رو نگاه کردم متوجه دره های عمیقی که قرار داشت شدم.
وای خدا من به شدت از دره های عمیق می ترسم.
کیارش از ماشین پیاده شد.
رفت جلو و لب دره ایستاد.
در و باز کردم و پیاده شدم.
با قدم های کوتاه خودمو به کیارش رسوندم.
پشتش به من بود.
دلم می خواست برم و همینطور که وایستاده بغلش کنم، اما این و باید تو خواب و خیالم انجام بدم.
میدونستم اصلا حالش خوب نیست،اینم میدونستم می خواد راجب چی باهام حرف بزنه، ولی من اصلا تحملش رو نداشتم، دلم نمی خواست دوباره جلوم بشکنه.
باد زیادی میومد.
کیارش برگشت.
اومد جلوم وایستاد.
کیارش-چرا رها؟
سرمو اوردم بالا.
کیارش-چرا خودت رو ازم پنهان میکنی؟چرا جواب پیامامو نمیدی؟چرا زنگت میزنم جواب نمیدی؟
جوابی نداشتم بهش بدم.
جریان باد باعث شد شالم از هم باز بشه.
دستمو بردم بالا و بستمش.
سرمو انداختم پایین.
کیارش-رها لطفا سرت رو بیار بالا و جواب من و بده.
دید نیاوردم با صدای بلند تری گفت:
-رها سرت رو بیار بالا.
بهش نگاه کردم.
کیارش-چرا با من این کارارو میکنی؟همون روز که به عشقم اعتراف کردم، درست فرداش عشقم از دستم رفت، خوشت میومد ناراحتیمو ببینی؟
-کیارش من..
کیارش-هیس رها، الان فقط من حرف میزنم، چند روز دنبالت بودم که فقط بتونم یک کلمه باهات صحبت کنم، الانم که این موقعیت برام جور شده، لطفا ازم نگیرش، چرا با خودت، بامن، با زندیگت این کارو میکنی؟
مگه خود تو نبودی که بهم می گفتی از آرمان بدم میاد، دلم نمی خواد باهاش ازدواج کنم، هیج حسی بهش ندارم؟
پس اون حرف هات چی شد؟
-تو به خاطر خانوادت داری خودت رو بدبخت میکنی، متوجه هستی رها؟
-کیارش مجبورم لطفا درکم کن، من اگه با آرمان ازدواج نکنم خانواده هامون از هم میپاشه، رابطه بابام با عموم بهم میخوره، بابا و مامانم از دستم ناراحت میشن(تحدید آرمان رو نتونستم بگم).
کیارش-درکت نمیکنم رها، درکت نمیکنم تو میتونی بری با مامانت صحبت کنی، حتما یک کاری برات انجام میدن.
-نمیشه، میدونم نمیشه.
کیارش-تو اصلا سعی خودت رو کردی که میگی نمیشه؟
-مامانم میدونه من زیاد به این ازدواج راضی نیستم، اما خواست قانعم کنه، خودش گفت اگه از ارمان جدا بشم همه چیز بهم می ریزه.
کیارش دستشو کرد تو موهاشو کلافه برگشت زیر لب زمزمه کرد:
-نه نمیفهمم..نمیفهمم.
romangram.com | @romangram_com