#سرنوشت_تلخ_پارت_198
انقدر آروم و خاص بود که ناخواسته چشم هام بسته شد.
یکم که گذشت ناخداگاه منم همراهیش کردم.
دست هام اومدن بالا و رو موهاش قرار گرفتن.
کیارش هم حلقه ی دستاش رو دور کمرم تنگ تر کرد.
تو خلصه ی شیرینی فرو رفته بودم که قابل وصف نیست.
یکم که گذشت یکدفعه به خودم اومدم.
دست هامو رو سینش فشار دادم تا ازم فاصله بگیره.
ازم جدا شد.
هلش دادم اون ور.
وای خدا من چیکار کردم.
کیارش-رها من واقعا معذرت میخوام.
-کیا..کیارش..ما؟
اومد جلو.
کیارش-رها ببخش دست خودم نبود.
نفس عمیقی کشیدم بتونم خودم رو کنترل کنم.
کیارش-اصلا این اتفاق رو فراموش کن..بگو..بگو با من میای فرار کنیم یانه؟
خدایا من چیکار کنم.
اره کیارش راست میگه نمیتونم خودم روبدبخت کنم، اما پس خواهرم چی؟
اگه اتفاقی به سرش بیاد مقصرش منم، هیچ وقت نمیتونم خودم رو ببخشم.
-نمیشه کیارش به خدا نمیشه،تو نمیفهمی من چی میگم، همه چی بهم می ریزه من نمیتونم.
برگشتم که برم.
یکم که رفتم جلوتر کیارش با صدای بلندی داد زد:
-تو اصلا من و دوست داری؟
سرجام خشک شدم.
کیارش-دوستم نداری رها نداری، اگه داشتی هیچ وقت باهام همچین کاری نمی کردی.
اشک هام روونه ی صورتم شد.
تو دلم گفتم منم عاشقتم، منم خیلی دوست دارم، اما هیچ کاری نمیتونم انجام بدم.
از پشت صدای قدم های کیارش رو شنیدم..
وقتی رسید از پشت بغلم کرد.
من چطوری میتونم از این آغوش دست بکشم؟
کیارش-رها، برگرد تو چشم هام زل بزن بگو دوستم نداری، بگو هیچ حسی بهم نداری، نامردم اگه دوباره دنبالت بیام.
نه من نمیتونستم، منم دوستش دارم.
دیگه طاغت ندارم.
خودمو از حصار دست هاش جدا کردم و شروع به دویدن کردم.
صدای داد کیارش رو شنیدم که گفت:
-باشه رها خانوم، فرار کردنت این مفهموم رو میده که هیچ حسی بهم نداری، باشه برو، برو برات آرزو میکنم با آرمان خوشبخت بشی.
دستم و گذاشتم جلو دهنم و بلند زدم زیر گریه.
انقدر دویدم که به خیابون رسیدم.
برای ماشین دست تکون دادم و سوار شدم.
انقدر تو ماشین گریه کردم، راننده که مرد مسنی بود گفت:
-دخترم حالت خوبه؟
با صدای گرفته ای گفتم:
-بله.
romangram.com | @romangram_com