#سرنوشت_تلخ_پارت_189

رها-من از این خوشم اومد خب.

به حلقه نگاه کردم.

اوه زیادی دیگه ساده بود.

مامان با عصبانیت گذاشتش رو میز گفت:

-خب؟جواب آزمایش چی شد؟

به رها نگاه کردم.

با یکم مکث گفت:

-مثبت بود.

مامان لبخندی زد و خداروشکر کرد.

رها-خونه رو هم آرمان خرید، فردا میتونید برید بچینید، یک باغ هم برای سیزده روز دیگه رزرو کردیم.

مامان-خوب پس خداروشکر، همه چی داره خوب پیش میره.



تا سیزده روز دیگه زندگیه هممون به کل تغییر می کرد.

به نظرم همه چی خیلی زود داشت اتفاق می افتاد.

انگار زندگی سرعتش‌و زیاد کرده و با خودش گفته د برو که رفتیم.

(کیارش)

در و باز کردم و رفتم تو، رو صندلی نشستم.

سیاوش-چی شده باز؟

-تو بگو چی شده؟اوا اینجا چیکار می کرد؟ برای چی گریه کرده بود؟

سیاوش-چیز خاصی نبود، برای باباش چیزی اورده بود، منم به یک چایی دعوتش کردم، ایرادی داشت؟

-نه نداشت، سوالم اینه چرا گریه کرده بود؟چشم هاش دوکاسه ی خون بود. سیاوش یکم مکث کرد و گفت:

-هیچی یکم سر دلش باز شده بود و درد و دل کرد.

-باتو؟

سیاوش-مگه من چمه؟

-هیچیت نیست، اخه تازگی ها زیادی مهربون شدی.

یک پوزخند زد.

سیاوش-حالا اینارو ول کن، تو در چه حالی؟

-میخوای در چه حال باشم؟همونطوریم، بعضی موقع ها با خودم فکر میکنم اگه رها هم راضی باشه فرار کنیم.

یکدفعه سیاوش زد زیرخنده.

با تعجب نگاهش کردم.

خندش که تموم شد گفت:

-کیا به خدا تو دیوونه شدی پسر، این دیگه چه فکر احمقانه ای بود؟

-به نظر تو احمقانست، اما به نظر من عاقلانه ترین راه همینه، باید یک بار دیگه با رها صحبت کنم.

سیاوش-کیا دییوونه بازی در نیار، اوضاع رو از این بد تر نکن.

از جام پاشدم و گفتم:

-برم به رها زنگ بزنم، فعلا.

از اتاق زدم بیرون.

رفتم اتاق خودم، گوشیم‌و برداشتم و بهش زنگ زدم.

بر نداشت، برای بار دوم زنگ زدم، بر نداشت، بار سوم ریجکت کرد.

من هرطور شده باید باهاش صحبت کنم، یکم که گذشت دوباره زنگ زدم.

بعد سه بوق جواب داد.

-سلام عزیزم خوبی؟

-سلام کاری داشتی؟

از سرد بودن صداش جا خوردم.

-اره میخواستم باهات صحبت کنم.

-بگو میشنوم.


romangram.com | @romangram_com