#سرنوشت_تلخ_پارت_190

-پای تلفن نمیشه یک جا قرار بزاریم.

-نه من نمیتونم جایی بیام،(با حرفی که زد باعث شد قلبم اتیش بگیره)

-کیارش دیگه بهم زنگ نزن،من و هم فراموش، کن ازت خواهش میکنم، من تا چند روز دیگه عروسیمه،آرمان بفهمه ناراحت میشه،ساعت کلاسامم تغییر میدم، خداحافظ.

و صدای بوق تلفن.

دیگه نمیتونستم وایستم نشستم رو صندلی.

رها چش شده بود؟

چرا اینطوری حرف زد؟

یعنی ناراحتی آرمان بیشتر براش مهم بود تا ناراحتی من؟

شاید آرمان کنارش بوده.

اره همینه.

موبایلم‌و گذاشتم تو جیبم، کتم‌و برداشتم از در زدم بیرون.



سوار ماشینم شدم و به طرف خونه ی رها اینا راه افتادم.



وقتی رسیدم، دوباره به رها زنگ زدم.

گوشیش رو خاموش کرده بود.

محکم مشتم‌و زدم رو فرمون.

-اه لعنتی.

منتظرش بمونم، شاید اومد بیرون بتونم باهاش صحبت کنم.



تقریبا یک ساعت و نیم گذشت.

فایده نداشت، رها نمیومد بیرون.

ماشین و روشن کردم و راه افتادم، فردا باز بیام بهتره.

(رها)

از وقتی با کیارش صحبت کردم دلم گرفته بود.

میدونم خیلی بد باهاش صحبت کردم، اما چاره ای نداشتم، اینطوری به صلاح بود، چون عشقمون به جایی نمی رسید، فقط بیشتر دوتامون نابود می شدیم.

گوشیم‌و روشن کردم.

شش میسکال از کیارش داشتم، با یک پیام.

پیام از کیارش بود.

از یک طرف دلم می گفت بازش کنم، از یک طرف نه.

اما دستم رفت روش و پیامش‌و باز کردم:

(نه هوا سرد نیست.

سرمای کلامت دیوانه ام می کند

بی رحــــم! شوق نگاهم را ندیدی؟

تمام من به شوق دیدنت پر می کشید.

ولی همان کلام بی تفاوتت

برای زمین گیر شدنم کافی بـــــــــــــود،اما میدانم

چشمات دیگه از من خسته و سیره

اما هنوز چشمای من اسیره،

فقط بدون که این دل شکسته

منتظره بگی واست بمیره….)

دستم‌و محکم گذاشتم رو دهنم که صدای هق هقم بیرون نره.

دست هام می لرزیدن.

از شدت گریه چشم هام تار شدن.

خدایا با یک جملم، چه به روزش اوردم؟

کیارش عشق من، من و ببخش مجبور بودم.


romangram.com | @romangram_com