#سرنوشت_تلخ_پارت_188



بعد از چند لحظه، لبام‌و از رو چشم هاش جدا کردم.

-مگه نگفتم دیگه گریه نکن، پس این قطره اشک چی بود؟

اوا خیره داشت نگاهم می کرد.

(آوا) همه چی یکدفعه اتفاق افتاد.

من هنوز تو شوک بوسه ی سیاوش بودم، انقدر لباش داغ بود که چشمم از حرارتش سوخت.

نمی دونستم چی باید بگم، از یک طرف هم ازش خجالت کشیدم.

سریع ازش جدا شدم و از اتاق زدم بیرون که با کیارش رخ به رخ شدم.

با تعجب به چشم هام نگاه می کرد.. می دونستم قرمز شده، سریع سلام سرسری کردم و به طرف میز منشی رفتم.

نمیخواستم بابا تو این حال ببینتم.

پوشه ای رو که مامان بهم داده بود رو تحویل منشی دادم و گفتم به بابام بگه منتظرش موندم، دیدم نیومدش رفتم. از شرکت زدم بیرون و یک تاکسی گرفتم و ادرس خونه رو گفتم.



وقتی رسیدم خونه، دیدم مامان خیاط رو اورده و داره اندازه هاش رو میگیره، فهمیدم میخواد واسه عروسی لباس بدوزه.

داشتم به طرف اتاقم می رفتم که صدای مامان مانع شد.

مامان-آوا بیا یک لحظه.

برگشتم و به طرفش رفتم.

-بله؟

مامان-برو لباس هات‌و در بیار، زودی بیا که خانوم هاشمی، اندازه های تورو هم بگیرن، بعدم هر مدلی میخوای بهشون بگو.

خانوم هاشمی-اره دخترم هر مدلی مد نظرت هست بهم بگو.

تو دلم گفتم مدلی که تو نظر منه یک لباس سرتا پا مشکیه.

سرم‌و تکون دادم و به طرف اتاقم رفتم.

اگه به من بود که هیچ وقت لباس نمی خریدم، اما میدونم مامان دست بردار نیست.

بعد از تعویض لباس هام، رفتم پایین و خانوم هاشمی اندازه هام‌و گرفت.

-دخترم مدلی مد نظرت نیست؟

-نه.

-باشه، خودم یک لباس خیلی قشنگ برات میدوزم.

تشکری کردم و رفتم نشستم.



خانوم هاشمی هم وسایلاش رو جمع کرد و رفت.



بعد نیم ساعت رها هم اومد.

مامان نرسیده شروع کرد به پرسیدن سوال ازش.

رها-وای مامان، بزار برم لباس هام‌و عوض کنم میام همه چی رو میگم.

مامان-خیلی خب بدو زود باش.



رها رفت بالا.



حوصله صحبت هاشون‌و نداشتم، اما چاره ای نبود.و



رها اومد و نشست کنارم، مامان هم اومد.

جعبه ای که دستش بود رو گرفت طرف مامان.

مامان بازش کردم.

یکدفعه گفت:

-وای رها این چیه دیگه؟

رها-حلقه.

مامان-رها جاش هست که بگیرم بزنمت، اخه دختر چرا انقدر ساده؟


romangram.com | @romangram_com