#سرنوشت_تلخ_پارت_178
****
(رها)
بعد اینکه یک چیزی خوردم، کیارش زنگ زد و گفت منتظرتم.
منم سریع در و قفل کردم و رفتم پایین.
رفتم بیرون.
کیارش با دیدنم اومد جلو.
کیارش-سلام خانوم خانوما خوبی؟
باهم دست دادیم.
-ممنون خوبم.
کیارش-سوار شو بریم.
رفتم اون ور ماشین و سوار شدم.
کیارش هم سوار شد.
کیارش-خب کجا بریم؟
-نمیدونم برو یک جای خلوت هیچ کس نباشه.
کیارش-به روی چشم.
ماشین رو به حرکت در اورد.
نمی دونستم کجا داره میره.
سرمو تکیه دادم به صندلی و رومو کردم طرفش.
کیارش هیچ جوره با آرمان قابل مقایسه نبود.
همینطور داشتم نگاهش می کردم که یک دفعه خوابم بردو دیگه چیزی نفهمیدم.
(کیارش)
برده بودمش یک پارک خیلی قشنگ و آروم و بی سر و صدا که فقط صدای آبشار میومد.
پارک جالب و خلوتی بود.
وقتی رسیدیم ماشین و پارک کردم.
-خب رها رسیدیم پاش…..
رومو کردم طرفش که دیدم خوابش برده.
لبخندی زدم.
دلم نمیومد بیدارش کنم.
منم برگشتم طرفشو سرمو مثل خودش گذاشتم رو صندلی.
بهش خیره شدم.
واقعا رها هیچی کم نداشت، نمی تونستم مانع خوشگل بودنش بشم.
دستمو اروم بردم طرفشو گونشو نوازش کردم.
پوستش خیلی نرم و لطیف بود، مثل یک بچه کوچولو.
هیچی به چشم هاش نمی رسیدن.
یکم که گذشت یک دفعه از خواب پرید.
دستمو زود پس کشیدم و سر جام نشستم.
رها چشماشو با دست هاش مالوند و گفت:
-خیلی وقته رسیدیم؟
-نه همین الان رسیدیم، پیاده شو.
باهم پیاده شدیم و ریموت رو زدم.
رفتیم تو پارک.
رها-وای کیارش، اینجا چقدر اروم و قشنگه.
romangram.com | @romangram_com