#سرنوشت_تلخ_پارت_177

کیارش-مشکلی پیش اومده؟

-راستش بهت زنگ زدم که بگم…که بگم اگه کار خاصی نداری، یکم باهم حرف بزنیم.

کیارش-باشه حتما، تا بیست دقیقه دیگه میام دنبالت.

-با‌شه خیلی ممنون، فعلا خداحافظ.

کیارش-برو عزیزم خداحافظ.

لبخندی زدم.

از عزیزم گفتنش یک جوری شدم.

رفتم تو تا سریع یک چیزی بخورم.



(آوا)

وقتی رسیدم خونه، دیدم ماشین ارمان جلوی در بود.

سریع دویم طرفش‌و جلو ماشین ایستادم.

آرمان با تعمب نگاهم کرد.

رفتم از اون ور سوار ماشین شدم.

آرمان-سلام چیزی شده؟

-سلام میشه یکم باهم صحبت کنیم؟

آرمان-راجب چی؟

-حالا میگم.

آرمان-خب، بگو.

-اینجا نمیشه یکی میبینه.

سرش‌و تکون داد و ماشین رو به حرکت در اورد.

به یک جای خلوت رسیدیم، آرمان ماشین رو نگه داشت.

برگشتم طرفش.

آرمان-خب؟



-حرفم‌و سریع بهت میزنم، میدونم که میدونی رها اصلا دوست نداره، پس چرا میخوای هم خودت‌و هم رها رو بدبخت کنی؟

ارمان اخم هاش رفت تو هم وبرگشت طرفم.

آرمان-اومدی این چرت و پرت هارو تحویلم بدی آوا؟

-لطفا جواب من و بده آرمان، واقعا دیگه میخوای با رها ازدواج کنی؟

آرمان-اره به خاطر به دست اوردنش هر کاری میکنم، چهارده روز دیگه هم عروسیمونه.

یک دفعه بلند زدم زیر گریه.

صورتم از اشک هام خیس شده بود.

آرمان-آوا؟آوا چت شد تو.

صورتم و کردم طرفش و با صدایی گرفته گفتم:

-آرمان من میخوام هرچی تو دلم هست رو بهت بگم، نمیخوام بعد افسوس بخورم.

من..من..آرمان من خیلی دوست دارم، من از همون بچگیم عاشقت بودم، هرکار می کردم توجهت رو جلب کنم، اما تو اصلا محل نمیزاشتی، الانم وقتی فهمیدم تو و رها میخواین ازدواج کنین خواب و خوراک نداشتم، حتی کنکور رو هم قبول نشدم، ولی بعدش که گذشت فهمیدم رها هیچ حسی بهت نداره، خوشحال شدم گفتم حتما از هم جدا میشین، اما تو(اشکام‌و پاک کردم)اما تو پا پس نکشیدی.

تو چشم هاش نگاه کردم.

-اگه یک ذره، حتی یک ذره از ازدواج با رها پشیمون شدی، بدون که من کنارتم،، رها رو از دست بدی من پیشت میمونم تموم عشقم رو به پات میریزم.



سریع از ماشین پیاده شدم و شروع کردم به دوییدن.

خالی شده بودم.

خوشحال بودم همه چی رو بهش گفتم.

اشک هام بند نمیومد.

شاید خودم‌و پیشش تحقیر و خوار کرده باشم، اما ارزشش‌و داشت.



یک تاکسی گرفتم و سوار شدم و ادرس خونه رو گفتم.


romangram.com | @romangram_com