#سرنوشت_تلخ_پارت_179
-اره خیلی.
بردمش اخر پارک.
اون جا هیچ کس نبود.
باهم رو چمنا نشستیم.
رها محو اطرافش شده بود.
یکم که گذشت گفتم:
-خب نمیخوای حرف بزنی؟
رها-راستش همه چی از ذهنم پاک شد، اینجا انقدر قشنگه دوست دارم فقط لذت ببرم.
-باشه هرجور راحتی.
بعد از چند دقیقه رها گفت:
-کیارش یک سوال بپرسم ازت؟
-صدتا سوال بپرس.
رها-تو تا حالا…
-من تا حالا چی؟
رها-عاشق شدی؟
از سوالش جا خوردم، نمی دونستم چی بگم، انگار فکم قفل شده بود.
-چرا…چرا میپرسی؟
رها-نمیدونم همینجوری.
واقعا جوابی نداشتم بدم، یعنی نمی شد که بگم.
رها-به نظرم عشق میتونه خیلی قشنگ باشه، اما بعضی ها خرابش میکنن، یکی مثل آرمان، میگه عاشقمه اما زجرم میده، اصلا به حرف هام توجهی نداره، نظرم براش مهم نیست، اخه این چجور عشقیه کیارش؟
واقعا عشق یعنی به زور به دست اوردنش؟
عشق یعنی تحدید کردنش؟
واقعا این مفهموم رو میده؟
-نه عشق قشنگ تر از این حرف هاست، هرکی نمیتونه عشق رو تجربه کنه، چون بعضی ها لیاقتشو ندارن، بعضی ها هم میگن عاشقن، اما اون عشق نیست، یک جور هوسه، فکر میکنن اگه بگن ما عاشق هستیم میتونن طرفشونو به دست بیارن، بعضی ها هم عاشقن و برای به دست اوردن عشقشون هرکاری میکنن، اما وقتی ببینن عشقشون با کسی دیگه، با چیزی دیگه خوشن، هیچ وقت به زور به دستشون نمیارن.
رها-اهوم منم باهات موافقم.
رو چمنا جوری نشسته بودیم که دقیقا روبه روی هم بودیم و پاهامون به هم چسبیده بود.
(رها)
یک آرامشی داشتم که قابل توصیف نبود.
صدای آبشار، بوی گل ها، همه ی اینا فضای خیلی خوبی رو به وجود اورده بود.
اولین بار بود که با کیارش بدون دغدغه هم صحبت بودیم.
واقعا از کیارش ممنون بودم همچین جایی من رو اورد.
یک سوال از کیارش پرسیدم که ازش
طفره رفت، اما دوباره بپرسم یکم اذیتش کنم.
-کیارش؟
کیارش-جانم؟
-جواب سوالم و ندادی ها؟
کیارش-کدوم سوالت؟
-فکر کن شاید یادت بیاد.
کیارش-خب یک بار دیگه تکرار کن، یادم نیست.
-تا حالا عاشق شدی؟
اولش یکم خیره نگاهم کرد، بعدش لبخندی زد و گفت:
-اره شدم.
قلبم برای یک لحظه وایستاد، از اینکه این سوال رو پرسیدم پشیمون شدم.
-اها چه خوب، حالا کی هست؟
کیارش-چرا میخوای بدونی؟
romangram.com | @romangram_com