#سرنوشت_تلخ_پارت_142
سیاوش هم رفت داد.
با کمک یکی از خدمتکارها ستایش کادوهاشو برد گذاشت تو اتاقش.
مهمونی روال قبلیشو گرفت.
نشسته بودم داشتم میوه می خوردم که دیدم رها و آرمان رفتن وسط، شروع به رقصیدن کردن.
تیکه خیار تو دهنم موند.
صدای تکون خوردن قلبمو شنیدم.
اخمام تو هم جمع شد.
تیکه خیار با هزار بدبختی از گلوم رفت پایین.
یک اهنگ دو نفره خیلی خاص پلی شد.
همه دو نفر دونفر رفتن وسط،تقریبا شلوغ شد.
اما چشمم از رو رها و آرمان کنار نمی رفت.
رها رو صورتش یه اخم ریز بود.
ارمان اونو تو بغلش گرفته بود و کنار گوشش حرف می زد.
رها چیزی نمی گفت، فقط سرشو تکون می داد.
همینطور نگاهشون می کردم که یکدفعه آرمان خم شد و بوسه ی ریزی رو گردن رها کاشت.
دست هام رو مشت کردم، انگاری که گردن ارمان رو دارم تو مشتم فشار میدم.
قلبم بیشتر و بیشتر مچاله شد.
خدا خیلی سخته خیلی.
عشقت و بغل یکی دیگه ببینی.
حالم خیلی خراب شده بود.
گر گرفته بودم.
دوست داشتم مشتمو بکوبم تو دهنش.
***
(سیاوش)
همش دارم حرص میخورم.
واسه این لباس اوا و اینکه بدونم پوریا چی بهش گفته.
رفتم یک جا نشستم.
داشتم به رقص بچه ها نگاه می کردم.
یکدفعه چشمم چرخید طرف کیارش.
دیدم اخم کرده، دستشم مشت شده رو پاهاش به یک جا خیره شده.
نگاهشو دنبال کردم که رسیدم به آرمان و رها.
ابروهام رفت هوا؟
الان چی شد؟
کیارش چرا به اونا نگاه میکنه؟
نکنه؟نکنه؟
خاک توسرت کیارش.
باز نگاهم ناخواسته کشیده شد طرف اوا که دیدم اونم تو چشم هاش اشک جمع شده و به یک نقطه خیره شده.
نگاهشو دنبال کردم که باز رسیدم به آرمان و رها.
چشم هام از این گشاد تر نمی شد.
دوتا شک بزرگ بهم وارد شده بود.
نه غیرممکنه، باورم نمی شد.
همش دعا می کردم اونی که تو ذهنمه نباشه.
نمیدونم چرا حالم گرفته شد.
اخم کردم و تکیه دادم.
یهو دیدم آوا دستشو گذاشت رو دهنش و به طرف تراس رفت.
چشممو چرخوندم طرف کیا که دیدم به سرعت پاشد و از در خونه زد بیرون.
romangram.com | @romangram_com