#سرنوشت_تلخ_پارت_141
دور یک میز بود، داشت با ستایش و یه دختر دیگه که فکر کنم دوست ستایش بود صحبت می کرد.
حدود چند دقیقه بعد دیدم یک پسره که پشتش به من بود داشت با اوا حرف می زد.
پس ستایش کجا رفت.
خونم به جوش اومد، دختره ی احمق با این سر و وضعش.
به طرفش رفتم، دیدم اینکه پوریاست، دوست کیارش.
پوریا-به به، داداش سیاوش.
-پوریا خان، کیارش دنبالت می گشت.
پوریا-کو کجاست، واجبه حالا برم؟
-اره منم داشتم دنبال تو می گشتم.
پوریا ب اوا نگاه کرد وگفت:
-پس خانم زیبا من از حضورتون مرخص میشم.
یه چشمکم بهش زد.
اوا فقط سرشو تکون داد.
-چی داشت بهت می گفت؟
اوا با تعجب زل زد تو چشم هام وگفت:
-ببخشید متوجه نشدم!
-پسره رو میگم، چیکارت داشت؟
اوا-یه هم صحبتی ساده بود، فکر نکنم چیزی باشه که بخوام به شما بگم.
اینو گفت و رفت طرف دیگه.
اعصابم ریخت بهم، یعنی چی بهش گفته پوریا؟
(کیارش)
یکم از مهمونی گذشت که گوشیم زنگ خورد.
پیک بود، کیک رو اورده بودن.
به سیاوش گفتم و باهام رفتیم طرف در..
ستایش سرش بند بود.
به بچه ها نشونه دادم که کیک رو اورد.
بعد از گرفتن کیک، چراغ اا خاموش شد و بچه ها اهنگ تولدت مبارک رو شروع به خوندن کردن.
ستایش هم با ذوق برگشت و با دیدن کیک نیشش تا بناگوش باز شد.
کیک رو گذاشتیم رو میز.
شمع هیجده سالگی هم روش بود.
بعد از صدتا شعر خوندن بچه ها، نوبت شمع فوت کردن شد
با یک دوسه شمع رو فوت کرد.
همه براش دست زدیم.
یکی از دخترها چاقو به دست اومد و گفت:
-ستایش بدو کیک رو ببر.
ستایش هم چاقو رو گرفت.
با یک دو سه کیک رو هم برید.
دوباره دست و جیغ.
نوبت کادو ها شد.
همه یکی یکی اومدن کادوهاشون رو بهش دادن.
میز پر از کادو شد.
رها هم براش یک ست گوشواره و دستبند گرفته بود.
منم رفتم کادومو دادم و با ستایش روبوسی کردم.
romangram.com | @romangram_com