#سرنوشت_تلخ_پارت_143
یا ابلفضل، این دوتا چشون شد.
الان دنبال کدومشون برم؟
کیا یا آوا؟
به حرف دلم گوش دادم و پاشدم و به طرف تراس رفتم.
دستاشو گذاشته بود رو صورتش و گریه می کرد.
رفتم جلوتر.
اروم گفتم:
-خوبی؟
اوا مثل اینکه ترسیده باشه سریع برگشت طرفم، دستشو کشید زیر چشم هاش و گفت:
-ار..اره خوبم.
خواست بره تو که سریع بازوی لختشو تو دستم گرفتم.
-خیلی دوستش داری؟
مثل برق گرفته ها چرخید طرفم.
اوا-کی رو میگی؟چی؟
توچشم هاش زل زدم و دوباره تکرار کردم:
-میگم دوستش داری؟
هی میخواست از جواب دادن تفره بره که دوباره گفتم:
-هرچی میخوای بگی دروغ نگو، خیلی تابلوئه چشم هات، نگاه کردنت بهش.
یک دفعه چشم هاش پر اشک شد و شروع کرد به داد زدن:
-اره اره دوستش دارم، عاشقشم، دیوونشم.
حالش اصلا نرمال نبود.
-باشه اروم باش دختر، باشه دوستش داری اروم باش.
بلند بلند شروع کرد به گریه کردن.
دستاشو گرفتم تو دستم، گفتم:
-میدونی این عشق سرانجامی نداره؟
سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت.
-پس دلیل غم تو چشم هات همین بود، عشق یک طرفه فقط خودتو داغون میکنه.
با صدای خسته گفت:
-اره بخدا میدونم، میفهمم، ولی قلبم چی میفهمه؟اونه که حالیش نمیشه!
خواستم دستمو ببرم جلو اشکاشو پاک کنم، اما غرورم اجازه نداد.
کلافه دستمو کردم تو موهام.
دستمالی از جیبم در اوردم و به طرفش گرفتم.
-بیا اشک هاتو پاک کن.
دلم میخواست این دختر کوچولو رو بگیرم تو بغلم، تا میتونم فشارش بدم، اما نتونستم.
-بیا بریم تو، دیگه الان متوجه نبودت میشن.
خواستم برم تو صدام کرد:
-اقا سیاوش.
ناخواسته گفتم:
-جانم؟
اوا-لطفا حرفامون بین خودمون بمونه.
-چیز جالبی نیست که بخوام به بقیه بگم، مطمئن باش میمونه.
رفتم تو.
(اوا)
احساس می کردم سبک شدم.
romangram.com | @romangram_com