#سرنوشت_تلخ_پارت_133

اومد طرفم.

یکدفعه کشیدتم تو بغلش.

سرش‌و گذاشت رو شونم.

آرمان-رها خیلی خوشحالم عشقم.

سعی کردم از حصار دست هاش بیام بیرون، اما سفت گرفته بودتم.

مجبور شدم به همون حالت بمونم.

یکدفعه یاد آغوش کیارش افتادم.

وقتی بغلم کرد حس خیلی عجیبی داشتم، نمیتونم توصیفش کنم، یک حالت آرامش بخشی داشت.

با آغوش آرمان قابل مقایسه نبود.

به خودم اومدم.

چرا من دا‌شتم باز بهش فکر می کردم.

آرمان ازم جدا شد.

سرش‌و اورد جلو، خواست ببوستم که سریع دستم‌و مابین لبامون قرار دادم.

یکدفعه آرمان اخمی کرد و گفت:

-چرا همچین کاری کردی؟

-آرمان خوبیت نداره، بیا بریم بیرون.

آرمان پوزخندی زد و گفت:

-رها جان عزیز من، تو شرعا زن منی، چه ایرادی داره ببوسمت؟

-خب من..من.

آرمان-تو چی رها؟اصلا نمی فهممت تازگی ها هم اخلاقت عوض ‌شده، انگار اصلا من وجود ندارم.

دستام‌و گرفت تو دست هاش و گفت:

-عزیزم اگه چیزی هست بهم بگو.

دلم میخواست همه چی رو بهش بگم.

بگم که هیچ علاقه ای بهت ندارم، بگم که اصلا از این وضع راضی نیستم، شاید بتونه درک کنه.

-آرمان من…

یهو صدای در اومد.

هردو چرخیدیم سمت در.

در باز شد و مامان اومد تو.

پوف.

مامان-عه آرمان جان تو اینجایی پسرم؟

آرمان-آره زن عمو داشتیم یکم حرف می زدیم، دیگه تموم شد، من برم پایین.

از اتاق رفت بیرون.

مامان لبخندی پشتش زد و گفت:

-ماشاءلله چه گل پسری.

برگشت سمتم که سریع اخمی کرد.

مامان-چی داشتی می گفتی؟

-من؟هیچی.

مامان-دخترم یکم خوشحال باش، این چه قیافه ایه گرفتی تو؟انگار اومده مجلس ختم.

-وای مامان باز شروع کردی.

مامان-حالا اینارو ول کن، برو پیش آوا ببین چشه؟این دختر من و دیوانه کرده، هرچی بهش میگم پاشو بیا پایین رفته زیر پتو و حرف نمیزنه.

برو ببین از چی نارحته.

سرم‌و تکون دادم.

مامان از اتاق رفت بیرون.



به سمت اتاق آوا رفتم.

آوا که چند روز بود حالش خوب شده بود.


romangram.com | @romangram_com