#سرنوشت_تلخ_پارت_132

عمو اینا اومدن.

همه باهم روبوسی کردیم.

زن عمو خوشحالی تو صورتش موج می زد.

زن عمو-قربون عروسم چقدر خوشگل شدی تو، بزنم به تخته چشم نخوری.

آرمان هم باهام دست داد و لبخندی زد.

همراه خودشون یک حاج آقا رو اورده بودن تا صیغه رو بخونه.

آوا اصلا پیداش نبود.

هه اینم از خواهرم.

عمو گفت:

-بهتره اول این صیغه جاری بشه.

همه تایید کردن.

(یعنی هیچ راه دیگه ای نیست؟)

رفتیم با آرمان رو یک مبل نشستیم.

حاج و آقا گفت:

-خب مهریه رو معلوم کردین؟چند ماه صیغه هم باشن این دوتا جوون؟

زن عمو اومد جلو، دستش یک جعبه بود.

جلوم گرفت و گفت:

-بیا عزیزم، ما جلو جلو مهریت‌و دادیم.

درش‌و باز کردم.

اوه، چه سرویس قشنگی بود.

پاشدم از زن عمو، عمو و آرمان تشکر کردم.

دوباره نشستم.

بابا به حاج آقا گفت:

-برای شش ماه.

شروع کرد به خوندن.



زَوَّجتُ مُوکِّلَتی (رها) مُوَکَّلی (ارمان) فِی المُدَّۀِ المَعلُومَۀِ عَلَی المَهر المَعلُوم

قَبِلتُ التَّزویجَ لِمُوَکِّلی (ارمان)



حاج آقا-مبارکتون باشه.

پا‌شدم و با همه روبوسی کردم.

مامان لبخندی زد و اومد جلو، بوسم کرد و گفت:

-می دونستم دخترم خیلی عاقله.

چیزی نگفتم.

زن عمو-وای من اصلا متوجه نشدم، آوا جان کجاست؟

مامان-میدونین که نزدیک کنکورشه، گفت نمیام و میخوام درس بخونم.

زن عمو-چه چیزا، مگه میشه مجلس خواهرش حضور نداشته باشه؟

مامان سرش‌و به نشانه ی نمیدونم تکون داد.



از پله ها رفتم بالا تو اتاقم.

سرویسی که زن عمو بهم دادن رو گذاشتم تو کشو.

مانتو و شالم‌و از تنم در اوردم.

حاج آقا رفته بود.

یکم وضعم‌و مرتب کردم.

اومدم برم بیرون که در باز شد و آرمان اومد تو.

لبخندی زد.


romangram.com | @romangram_com