#سرنوشت_تلخ_پارت_131





آرمان چرا اومده، اینجا چیکار میکنه؟

از رو تخت پایین اومدم، سرم‌و تا جایی که تونستم پایین گرفتم که متوجه سرخی چشم هام نشه.

-ببخشید متوجه نشدم فکر کردم رهاست، برای شام صدام میزنه.

اه لعنتی، صدام یکم گرفته بود.

ارمان-اوا خوبی؟!

-ا…ره…اره خوبم، گشنم نیست.

اومد نزدیکم.

ارمان-اوا نگاهم کن.

توجه نکردم.

خودش سرم‌و گرفت رو به بالا.

-چی شده؟چرا گریه کردی؟

با خوردن دستش به پوستم حالم دگرگون شد.

-گریه نکردم،چیزی هم نشده.

باخودم گفتم، مگه میشه تو الان پیش من باشی چیزیم بشه.

ارمان-اوا اگه چیزی شده بگو تا کمکت کنم، بالاخره یه خواهر خانوم بیشتر نداریم.

دوباره شکست.

دوباره صدای شکستن قلبم اومد.

-واقعا رها رو دوست داری؟

خندید.

-خیلی خیلی، حتی فکرشم نمیتونی بکنی، حالا چی شده اینارو میپرسی؟

-هیچی، تو برو منم میام.

چیزی نگفت و رفت بیرون.



من عاشق تو بودم

تو عاشق دیگری.



هی دنیا، دیگه اوا تموم شد.

دیگه قلبی ندارم تو سینم.

بزار ببینم عشقم با عشقش خوشه.



آرمان همینجور که داشت از اتاق می رفت بیرون، این جمله اومد تو ذهنم:



تو میروی و من فقط نگاهت میکنم، تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم، بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم، اما برای تماشای تو، همین یک لحظه باقی است.



اشک هام شروع کردن به باریدن.

خدایا چیکار کنم، خودت کمکم کن.

خسته شدم دیگه از این زندگی، خسته شدم.

هر روزم شده فکر کردن به آرمان، خودت یک راه جلو پام بزار.

(رها)

بعد از شام آرمان رفت خونشون و ماهم رفتیم تا بخوابیم.

**

امروز قراره یک جورایی بشم زن آرمان.

خدایا دلم رضا نیست به این صیغه.

اما چاره ای ندارم، خانوادم برام مهمه.


romangram.com | @romangram_com