#سرنوشت_تلخ_پارت_130
سیاوش-خواهر عزیزم زیادی داری حرف میزنی، پاشو برو بیرون.
ستایش-خدایی خوشبحال رها و آوا، دوتا خواهرن و تنها نیستن، اما من باید همش با شما غولتشنا سر و کله بزنم.
با اوردن اسم رها، باز حالم گرفته شد که از نگاه تیزبین سیاوش دور نموند.
(رها)
مامان امشب ارمان رو دعوت کرده.
دوشب دارم فکر میکنم حق با مامانه، باید بسوزم وبسازم.
مامان دوباره راجب صیغه بهم گوش زد کرد.
منم تو این جریان، مثلا از همه راضی ترم.
صدای زنگ در اومد، پشت بندش احوال پرسی.
اوف ارمان اومد.
منم رفتم بیرون.
ارمان تا منو دید
به طرفم اومد.
-سلام رها خانوم.
-سلام.
حرف دیگه ای نزدم.
ارمان منو برد طرف مبل، پیش هم نشستیم.
اوا که همیشه تو اتاقش بود الان اینجا نشسته بود، یه لبخندم که این روزا نادر شده بود، رو لبش بود.
همشم مارو نگاه می کرد.
آرمان-عمو، بابا باهاتون صحبت کرده برای شنبه؟با اجازتون
منو رها تصمیم گرفتیم این روز رو برای محرمیت.
اوا یکباره از رو مبل بلند شد.
اوا-فکر کنم گوشیم زنگ میخوره.
زود رفت تو اتاقش.
بابا-اره پسرم، هرچی صلاحه، شما جوونا بهتر میدونید، آرزوم این بود که دخترم با برادر زادم ازدواج کنه.
الان که میبینمتون خیلی خوشحالم.
با این حرف بابا اشک تو چشم هام جمع شد.
سرمو گرفتم پایین کسی متوجه نشه.
مامان-رها اوا رو صدا بزن، بیایین سفره رو اماده کنید.
_خودم هستم اوا نمیخواد.
ارمان-من میرم دستامو بشورم، اوا رو صدا میکنم زن عمو.
(اوا)
فکر کردم ارمان امروز میاد رها قراره راجب اینکه نمیخواد، باهاش حرف بزنه و این نامزدی بهم بخوره.
ولی اشتباه فکر کردم.
بازم شکستم.
بازم قلبم مچاله شد.
خیلی حالم بد بود، سرمو گذاشته بودم رو زانوهام، چشم هام از فرط گریه سرخ سرخ بود.
صدای در اومد، میدونستم رهاس برای شام صدام میزنه.
-رها گشنم نیست، شما شام بخورین.
صدای باز شدن در اومد.
بازم اومده گیر بده به من.
سرمو بلند کردم تا با عصبانیت بهش بتوپم که حرف تو دهنم ماسید.
romangram.com | @romangram_com