#سرنوشت_تلخ_پارت_129

(آوا)

خدایا از این خبر بهتر هم مگه داشتیم.

حرف های رها و مامان رو شنیدم.

هم از یک طرف خوشحال بودم رها آرمان رو نمیخواد، (بی لیاقت)هم از اینکه مامان میخواست مانع بشه نارحت بودم.

اما اگه خود رها نخواد که نمیشه.

وای خیلی خوشحالم، خدایا مرسی.

گوشیم‌و برداشتم و دوباره برای هزارمین بار عکس های آرمان رو نگاه کردم.

واقعا حیف آرمان برای رهای بی لیاقت.

از آرمان بهتر هم مگه هست.

دختره ی خل.

وای آوا چی میگی.

بهتر که رها حسی بهش نداره.



سر ناهار رها اخماش تو هم بود، معلوم بود حسابی درگیره.

*

(رها)

انقدر درگیر افکارم بودم که سرم به شدت درد می کرد.

دلم میخواست هرچه زودتر این نامزدی رو بهم بزنم، اما نمی شد.

از یک طرف دلم برای آرمان هم می سوخت.

اما مگه نظر من مهم نیست؟

***

(کیارش)

الان رها در چه حاله؟

انقدر کلافه و توفکر بودم همه شک کرده بودن.

پاشدم رفتم تو اتاقم.

همون موقع سیاوش هم اومد تو.

نشستم رو تخت.

سیاوش-چی شده؟

-چی چیشده؟

سیاوش-اگه من تورو نشناسم کی میخواد بشناسه؟از ظهره همینجور کلافه ای.

-چیزی نیست یکم فکرم مشغوله.

سیاوش-مشغول چی؟

تو دلم گفتم بهتره بگی مشغول کی.

-هیچی بابا، میگم که چیزی نیست.

سیاوش-عاشق شدی؟

به شدت سرم‌و اوردم بالا بهش نگاه کردم، این از کجا فهمید؟

سریع به خودم اومدم و گفتم:

-نه بابا دیوونه.

سیاوش جوری نگاهم کرد، که یعنی خر عمته.

یکدفعه در باز شد و ستایش پرید تو. اومد به زور خودش‌و وسط من و سیاوش جا کرد و گفت:

-خب داداش های گلم، میبینم حسابی خلوت کردین ها.

سیاوش-چی شده باز؟

ستایش-وا مگه قراره چیزی بشه، حوصلم سر رفته بود خب.

برگشت روبه سیاوش گفت:

-وای سیا، کاشکی حداقل تو یکی دختر می شدی ها یک خواهر داشتم، اخه من تو خونه حوصلم سر میره.

با به یاد اوردن اینکه سیا دختر باشه خندم گرفت.


romangram.com | @romangram_com