#سرنوشت_تلخ_پارت_134
در و باز کردم رفتم تو.
دیدم پاهاشو جمع کرده بود تو شکمش و گوشیش دستش بود.
تا من و دید گوشیشو خاموش کرد و گذاشت کنار.
رفتم کنارش رو تخت نشستم.
بهش نگاه کردم، اونم نگاهم کرد.
-نمیخوای بهم تبریک بگی؟
بدون هیج حرفی فقط نگاهم می کرد.
-تا حالا خواهری رو ندیده بودم، روز جشن خواهرش نباشه و تو اتاقش خودشو حبس کرده باشه.
دیدم از گوشه چشمش اشک هاش جاری شد که سریع پاکش کرد.
رفتم جلو تر و محکم گرفتمش تو بغلم که بلند زد زیر گریه.
نمی دونستم چرا گریه میکنه، اما خواستم خودشو تو بغلم خالی کنه.
غم هاشو نریزه تو دل کوچیکش.
بعد که یکم آروم تر شد از خودم جداش کردم.
با انگشت هام اشکاشو پاک کردم و صورتشو نوازش کردم.
پاشدم و گفتم:
-پاشو بیا پایین زشته.
از اتاق رفتم بیرون.
نخواستم ازش بپرسم چی شده.
همینطور که داشتم می رفتم پایین، یکدفعه یک چیزی اومد تو ذهنم.
وای خدا نکنه، آوا برای این ناراحته؟
یعنی ممکنه؟
وای خدا، انشاءلله فکرم درست نباشه.
حالم گرفته شده بود.
ولی نه بابا فکر نکنم.
رفتم پایین پیش بقیه.
آوا هم اومد پایین وعمو زن عمو حسابی از دستش شاکی بودن.
بعد از شام اتفاقی نیفتاد و عمو اینا عزم رفتن کردن.
*******
(کیارش)
اعصابم دیگه داره خورد میشه.
این رها چرا اینطوری میکنه؟
از وقتی اومدم سر کلاس، سرشو گرفته پایین.
از قیافش معلوم بود ناراحته.
وقتی هم نگاهش می کردم زود نگاهشو می گرفت.
منم دیگه اصلا حوصله نداشتم و وسطای کلاس، گفتم وقت آزاد.
به رها نگاه کردم، دیدم داره رو دفترش خطوط نا مفهومی میکشه.
مهدیس هم هرچی باهاش حرف می زد فقط سرشو تکون می داد.
فکر کنم کلاس اخرش بود.
وقتی زنگ خورد سریع وسایلش رو جمع کرد و اولین نفر از کلاس رفت بیرون.
با خودم گفتم صددرصد به خاطر اون بغل کردنه و ازم ناراحته.
سریع رفتم تو دفتر و وسایلمو برداشتم و از دانشگاه زدم بیرون.
سرمو به طرف چپ برگردوندم که دیدم داره تو پیاده رو قدم میزنه.
romangram.com | @romangram_com