#سرنوشت_تلخ_پارت_122

-رها…میدونی..من اصلا…من اصلا.

دوباره نشست جلو پام و گفت:

-همین الان این لحظه رو فراموش کن.

بعدم پاشد، کمکم کرد بلند بشم.

زبونم قفل شده بود.

اصلا حرفی برای گفتن نبود و نداشتم.

آرنجم‌و گرفته بود تو دستش تا نیفتم.

خدایا من چم شده بود؟

من الان نامزد دارم.

چرا باید با نگاه مرد دیگه حالم زیر و رو بشه؟

وقتی رسیدیم، ستایش و آوا و سیاوش هم اومده بودن.

مامان-چه دیر کردین؟رها شکمت خوبه؟آوا گفت توپ خورده، خوبی؟

-اره خوبم.

وای من بازوم هنوز تو دست کیارشه.

با خجالت بازوم‌و از دستش بیرون کشیدم و زیر لب تشکری کردم.

اروم رفتم کنار مامان اینا نشستم.

دلم میخواست هرچه زودتر به خونمون برگردیم.



دیگه وقت رفتن رسیده بود.

یواش به کمک بابا به سمت ماشین ها حرکت کردیم.

با همه خداحافظی کردیم و سوار شدیم.

(کیارش)

بعد از خداحافظی از همه تو ماشین نشستیم.

از خودم بدم میاد.

اون چه سوالی بود که پرسیدم؟

چرا انقدر تو چشم هاش غرق شدم.

اخ یکی نیست بگه اخه لامصب اون نامزد داره.

زشته انقدر نگاهش میکنی و بهش فکر میکنی.

اعصابم متلاشی ‌شده بود.

سیاوش دم گوشم گفت:

-اتفاقی افتاده؟

-نه.

سیاوش-با رها بودی اتفاقی بینتون افتاد؟

با تعجب،سرم‌و برگردوندم طرفش!

-نه اتفاق خاصی نیفتاد.

سیاوش-باشه نگو.

تا موقع رسیدن ستایش رو شونم خوابش برد.

مامان و بابا هم خیلی یواش که اصلا نمی شد فهمید، پچ پچ می کردن.

سرم درد می کرد به شدت.



لباسام‌و عوض کردم و رو تخت دراز کشیدم.

فکر رها از سرم بیرون نمی رفت.

خوبیش اینه که حداقل میتونم تو دانشگاه ببینمش.

یعنی چی تو دانشگاه ببینمش؟

اصلا اون به من چه؟

هوف دیووانه شدم.


romangram.com | @romangram_com