#سرنوشت_تلخ_پارت_121

-چی شد، دردت گرفت؟خوبی؟

سرم‌و تکون دادم و گفتم:

-خوبم.

سعی کردم دستش‌و از رو شکمم پس بزنم، چون حالم و دگرگون می کرد.

پسره اومد سمتم‌و معذرت خواهی کرد.

منم لبخندی زدم.

ولی خدایی خیلی محکم زد، فکر کنم ردش موند.



بازی که تموم شد، گروه ما برد.

همه گفتیم بریم یک قدمی بزنیم.

همینطور داشتیم می رفتیم که واقعا احساس کردم یکی داره با مشت میزنه تو شکمم.

دوباره از درد دستم‌و گذاشتم رو شکمم‌و رو سنگی که اون کنار بود نشستم.

ستایش-وای رها چیشدی؟دوباره دردت اومده؟

سرم‌و تکون دادم.

کیار‌ش اومد جلو رو یک پاش نشست و گفت:

-میخوای برگردیم؟

سرم‌و به معنای نه تکون دادم.

واقعا نمیتونستم راه برم، چون صاف نمی تونستم بشم.

جای خلوتی بود، کیارش گفت:

-شماها برید، من پیش رها میمونم وقتی خوب شد بر میگردیم.

آوا-میخوای من بمونم؟

کیارش-نه میمونم، منم حوصله ندارم قدم بزنم.

همه سرشون‌و تکون دادن و راه افتادن.

یکم که گذشت کیارش سرش‌و برگردوند طرفم و گفت:

-هنوز درد داری؟

-نه، الان که نشستم یکم آرومه.

کیارش-باشه یکم بشین، بهتر شدی میریم.

سرم‌و تکون دادم.

دیدم کیارش قصد نداره نگاهش‌و از چشم هام بگیره، سرم‌و انداختم پایین.

اما بازم سنگینی نگاهش‌و حس کردم.

خجالت کشیدم.

چرا انقدر نگاه می کرد؟

سرم‌و اوردم بالا که باز چشماش‌و دوخت تو چشم هام!

بازم اون سیاهی شب.

ناخداگاه تو چشم هاش غرق شدم.

اصلا انگار همه چی از ذهنم رفت بیرون و من موندم و چشم های کیارش.

همینطور که محو هم شده بودیم، کیارش سوالی پرسید که تو قلبم زلزله به پا کرد.



با لحن آرومی گفت:

-رها..واقعا تو آرمان رو دوست داری؟

هیچ وقت انتظار همچین سوالی رو نداشتم.

نمی دونستم چه جوابی بدم.

راستش‌و بگم که علاقه ای بهش ندارم یا نه، راستشو نگم؟

اومدم جوابی بهش بدم، که یکدفعه کیارش از جاش پاشد و دستی به صورتش کشید و زیر لب چیزی زمزمه کرد.

من از اون حال در اومدم، سرم‌و انداختم پایین.

بعد یکم مکث برگشت طرفم‌و گفت:


romangram.com | @romangram_com