#سرنوشت_تلخ_پارت_111

رفتم پایین.

آوا داشت فیلم نگاه می کرد.

رفتم کنارش نشستم گفتم:

-آوا

آوا-هوم؟

-کیارش زنگ زد، گفت فردا قراره برن باغ دوستش، به ما هم گفت بریم، تو میای دیگه نه؟

یکم فکر کرد و گفت:

-باشه میام، همه هستن؟

-همه منظورت کیه؟

آوا-مثلا ستایش و سیاوش و اینا.

-نمیدونم حتما دیگه.

سرش‌و تکون داد.



(سیاوش)

از شمال که برگشتیم دوروز تو خونه موندم، که دیگه حالم داشت بد می شد.

با بابا صحبت کردم و گفت میتونم برم تو شرکتشون.

برم اونجا یکم دست و بالم پر بشه شاید بتونم یک شرکت دیگه بزنم.



کیارش گفت یکی از دوستاش برای فردا دعوتش کرده باغ، گفته هرکی رو خواستی بیار.

منم قبول کردم.

**

(رها)

لباسام‌و آماده کردم و گذاشتم رو تخت.

یک بلیز شلوار ساده و پوشیده انتخاب کرده بودم.

بعد اینکه یک دوش گرفتم، اومدم بیرون.

موهام‌و با سشوار خشک کردم.

شروع کردم به حاضر شدن.



به مامان هم گفته بودم با آوا میریم مهمونی، اولش مخالفت کرد، اما وقتی فهمید آرمان هم هست چیزی نگفت.

کیفم‌و برداشتم و از اتاق اومدم بیرون که هم زمان آوا هم اومد.

-حاضری؟

آوا-اره بریم.

به سمت پارکینگ رفتیم.

ماشین رو از پارکینگ در اوردم.

همون لحظه هم مهدیس از تاکسی پیاده شد و اومد عقب سوار ماشین شد.

پرید پشتم‌و شروع کردم به بوسیدنم.

مهدیس-خر بیشعور، دلم واست تنگیده بود کثافت.

خندیدم و منم بوسش کردم.

-سلام عزیزم، ممنون از ابراز محبتت.

آوا-منم اینجا حضور دارما.

مهدیس خندید و با آوا هم روبوسی کرد.

حرکت کردیم به سمت خونه ی کیارش اینا.

وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدیم و با پسرا و ستایش دست دادیم.

آرمان هم رسیده بود.

کیارش-خب راه بیفتیم دیگه.

سری تکون دادیم و سوار شدیم.


romangram.com | @romangram_com