#سرنوشت_تلخ_پارت_112
کیارش ازمون سبقت گرفت و جلوتر رفت.
من و آرمان هم پشت سرش.
سیستم ماشین رو روشن کردم و آهنگ و زیاد کردم.
آوا و مهدیس هم مثل این جو گرفته ها شروع کردن بلند بلند خوندن.
منم باهاشون همراهی کردم..
انقدر که جیغ جیغ کرده بودیم که گلوهامون می سوخت.
من یکدفعه جو گرفتتم به شدت، سرعتمو زیاد کردم و ویراژ دادم.
با دخترا بلند بلند زدیم زیر خنده، یکم که گذشت سرعتمو کم کردم که گوشیم زنگ خورد.
آرمان بود.
-الو.
آرمان با عصبانیت گفت:
-رها چرا انقدر سرعتتو زیاد کردی؟نمیگی برات اتفاقی بیفته؟هان؟
-آرمان حالا که چیزی نشده یکم خواستیم..
آرمان-رها اتفاق خبر نمیکنه عزیز من، هی بهت گفتم ماشین نمیخواد برداری کو گوش شنوا؟
ناراحت شدم، تا حالا آرمان اینطوری باهام صحبت نکرده بود.
-خی..خیلی خب ببخشید.
تلفن رو قطع کردم، سعی کردم بغضمو فرو بدم.
بهم بر خورده بود آرمان اینطوری باهام حرف زد.
یواش تر رفتم که پسرا بهم برسن.
یکم گذشت که رسیدن، کیارش داشت از بغلم رد می شد که بره جلو، سرمو برگردوندم که دیدم سیاوش داره چپ چپ نگاهم میکنه.
یا خدا این و کجای دلم بزارم دیگه؟
تا وقتی برسیم آروم پشت سر کیارش حرکت کردم، آرمانم پشتم.
رسیدیم.
ماشین و پارک کردم و پیاده شدیم..
**
(آوا)
از ماشین که پیاده شدیم،یک پسری اومد جلو در و در و برامون باز کرد.
باهاش سلام کردیم و رفتیم تو باغ.
مسیر و طی کردیم که به خونه رسیدیم، رفتیم تو.
ماشاءلله یه ایل پسر و دختر بودن.
با همشون سلام کردیم و دست دادیم..
یکی از دخترا اومد جلو گفت:
-بچه ها من آیناز هستم، خیلی خوش اومدید، اگه خواستین لباس عوض کنید میتونید برید طبقه بالا.
سرمونو تکون دادیم و تشکر کردیم.
پسرا رفتن نشستن.
ستایش شالشو در اورد و گذاشت تو کیفش.
مانتوشم در اورد و برد بالا گذاشت.
اومد پایین، رفت کنار داداشاش نشست.
رها اومد شالش رو در بیاره که آرمان سریع پاشد و دم گوشش یک چیزی گفت که رها از در اوردن شالش صرف نظر کرد.
منم دوست نداشتم به این زودی گرم بگیرم و شالمو از رو سرم بردارم.
پنج تا پسر بودن و چهار تا دختر.
رفتیم کنار دخترا نشستیم، اونا هم خیلی گرم و خوب بودن.
romangram.com | @romangram_com