#سرنوشت_تلخ_پارت_110
*
-رها، رها.
از جا پریدم، به آوا نگاه کردم.
-رسیدیم؟
آوا-اهوم.
سر جام صاف نشستم.
وای چقدر کمرم درد گرفته بود.
شب شده بود.
من چقدر خوابیده بودم.
-عمو اینا ها کجان؟
آوا-تو خواب بودی همه خداحافظی کردیم و به سمت خونه هامون رفتیم.
-وای چقدر بد شد خداحافظی نکردم.
از ماشین اومدم پایین.
به بابا کمک کردیم و چمدون ها رو اوردیم پایین، آسانسور و زدیم و دکمه طبقمون رو فشار دادیم.
در باز شد اومدیم بیرون.
مامان در و با کلید باز کرد و رفتیم تو.
به به خونه خودمون.
مامان چراغ ها رو روشن کرد.
به سمت اتاقم رفتم، چمدون رو گذاشتم رو زمین.
ای جان، چقدر دلم واسه اتاقم تنگ شده بودا.
***
امروز ده روز از بهار گذشت.
از وقتی از شمال برگشتیم، تفریح درست حسابی نداشتیم.
آوا هم داره واسه کنکور یکم درس میخونه.
رو تختم دراز کشیدم.
پوف، حوصلم پوکیده.
همون موقع گوشیم زنگ خورد.
پاشدم از رو میز برداشتمش، کیارش بود.
-بله؟
کیارش-سلام خوبی؟
-مرسی خوبم، تو چطوری؟
کیارش-مرسی، منم خوبم از بعد شمال ندیدمت دیگه.
-اهوم، کار داشتی؟
کیارش-اره، راستش با دوستان قراره فردا ظهر بریم خونه باغ، با آرمان هم هماهنگی کردم، تو هم میای؟
-اوم راستش نمیدونم.
کیارش-با آوا بیاین خوش میگذره.
-باشه حالا ببینم، اگه اتفاقی نیفته میایم.
کیارش-اوکی پس خواستی بیای فردا ساعت دوازده جلوی خونمون باش.
-باشه مرسی که گفتی، میشه مهدیس دوستمو هم بیارم؟
کیارش-اره چرا که نه.
-اهان باشه ممنون، پس فعلا.
کیارش-خداحافظ.
بعد اینکه به مهدیس هم زنگ زدم و صدتا فهش ازش خوردم که چرا ازش خبری نگرفتم، بهش برای فردا گفتم.
قبول کرد و گفت میاد دم خونمون.
آرمان هم زنگ زد، گفت میاد دنبالم گفتم، نه خودم ماشین بر می دارم.
romangram.com | @romangram_com