#سرنوشت_تلخ_پارت_106
اون دوتا هم متوجه شدن، سعی کردیم لباسمون رو از تنمون جدا کنیم.
خاک به سرم، فکر کنم کیا و سیا متوجه شدن که روشون و کردن طرف دیگه و رفتن، اما آرمان داشت نگاه می کرد..
با خجالت با دخترا رفتیم تو ویلا..
بعد اینکه آوا و ستایش رفتن حموم، از آخر من رفتم.
خودمو حسابی شستم.
حولمو پیچیدم دور تنم، اومد بیرون.
رفتم جلو در که در و قفل کنم همون موقع در باز شد، با دیدن آرمان اومدم جیغ بزنم که دستشو گذاشت رو دهنم.
آرمان-دختر لولو که ندیدی.
از کلمه لولو که گفت خندم گرفت، اما جلو خودمو گرفتم..
یکدفعه به خودم اومدم دیدم با یک حوله کوتاه که کل بدنم نمایان بود، جلوش ایستاده بودم.
سریع جیغ یواشی کشیدم و به سمت بیرون هلش دادم.
-آرمان نگاه نکن برو بیرون.
آرمان همینطور که می خندید گفت:
-عزیز اونی که نباید می دیدمو دیدم.
زد زیر خنده.
با عصبانیت به زور از اتاق بیرونش کردم، در و هم بستم و قفلش کردم.
وای رها بمیری، یکی محکم زدم تو سر خودم که حولم باز شد و افتاد رو زمین.
سریع برداشتمش و رفتم لباسامو پوشیدم.
وضعم خیلی خراب بود، خجالت می کشیدم برم جلو آرمان.
دار و ندارمو فکر کنم به یک چشم به هم زدن دید.
یکم چمدونمو جمع و جور کردم تا زیاد کار نداشته باشم.
رفتم پایین، همه داشتن تخمه می خوردن.
تنها جای باقی مونده کنار کیارش بود و روبه روی آرمان.
هوف.
به ناچاری رفتم نشستم.
سعی کردم نگاهم به آرمان نیفته، چون مطمئن بودم داشت می خندید.
بابا-خب فردا صبح زود پاشید راه بیفتیم که زودتر برسیم.
ستایش-نمیشه یکم دیگه بمونیم؟
اقای ارجمند-نه دخترم، کارهای شرکت میمونه، باید زود تر بریم دیگه.
کسی چیزی نگفت.
رفتیم رو زمین، کنار دخترا و مامانامون نشستم.
داشتیم حرف می زدیم که زن عمو گفت:
-رها جان ببین، فکر نکنی یک وقت دارم تو زندگیت دخالت میکنم ها نه، ولی هرچی زودتر باید با آرمان عقد کنید، حالا عقد هم نه ولی صیغه محرمیت بخونید، خوبیت نداره دخترم اینجوری، بالاخره هردوتون جوونید.
مامان-اره مهناز منم باهات موافقم.
زن عمو-خب رها جان نظرت چیه؟
-راستش من نمیدونم.
زن عمو-عزیزم خجالت نکش، نظرتو بگو، بالاخره زندگیه تو هست ما که نمیتونیم به جات تصمیم گیری کنیم.
سرمو تکون دادم و گفتم:
-خب راستش من با عقد موافق نیستم، حالا صیغه محرمیت خوبه.
زن عمو-باشه دخترم، از شمال برگشتیم کارهارو انجام میدیم.
سرمو تکون دادم.
(آوا)
وای خدا داشتم دیوونه می شدم.
به آرمان نگاه کردم، داشت با پسرا و مردا حرف می زد و می خندید.
یعنی جدی جدی نقش آرمان تو زندگیم شوهر خواهرمه؟
romangram.com | @romangram_com