#سرنوشت_تلخ_پارت_107
دیگه تا اخر شب اتفاقی نیفتاد.
بعد شام همه رفتیم بخوابیم، تا صبح بتونیم زودتر بیدار بشیم.
آخرین شبی بود که اینجا بودیم.
کار های رها و آرمان رو بزاریم کنار، خوش گذشت.
(سیاوش)
دراز کشیدم تو جام، دستمو گذاشتم رو چشم هام.
کیارش و آرمان هم اومدن خوابیدن.
تقریبا نیم ساعت گذشته بود که کیارش گفت:
-سیا.
-هوم؟
کیا-یک سوال بپرسم؟
-هوم؟
کیا-راستش و میگی؟
-هوم
کیا-درد هوم، اه هوم هوم راه انداختی زبونتو که سگ نخورده.
دستمو از رو چشم هام برداشتم و چپ چپ نگاهش کردم.
کیا-ها؟خب اعصابم خورد شد، هرچی میگم میگه هوم.
دوباره به حالت اولم برگشتم.
-بنال.
کیا-خیلی ممنون از این ابراز محبتت داداش.
-کیارش مینالی یانه؟میخوام بخوابم.
کیا-خب یکم آدم باش، داریم می حرفیم.
پوفی کردم و چیزی نگفتم.
کیا-میگم نظرت راجب آوا چیه؟
از سوالش جا خوردم، منظورش چی بود؟
-منظورت چیه؟
کیا-خب متوجه شدم همش به آوا نگاه میکنی، اونم با خجالت روشو بر می گردونه، آدم خر نیست که نفهمه.
یک پوزخند زدم.
-تو اون فکر منحرفت چی میگذره؟
کیا-دیوث، منحرف چیه؟
-هیچی نیست.
کیا-همین؟
-همین.
کیا-سیا یکم بنال خب، به خدا به فکت طلا نبستن بازش نمیکنی.
-گفتم که، میدونی یک حرف و دوبار تکرار نمیکنم.
کیا-یعنی میگی اتفاقی بینتون نیفتاده؟
-مثلا چه اتفاقی میخواد بیفته؟آوا برام مثل ستایش میمونه، بعضی اوقات شاید یکمی اذیتش کنم.
کیا-خب همین دیگه داداش من، تو برای چی باید یک دختر رو که مثل ستایش برات هست رو اذیت کنی؟
-اصلا به تو ربطی داره؟تورو سننه؟
کیا-آی بمیری که میرینی به آدم.
-فقط همینو میگم بکپ دیگه، آوا فقط و فقط برام یک سواله، میدونی که از کسی چیزی بشنوم که رو مخم باشه تا اخرش میرم.
پشتمو کردم به کیارش و چشمامو گذاشتم روهم.
میدونستم الان میخواد خفم کنه،تو سوالاش غرقش کردم.
واقعا آوا برام مثل ستایشه؟
romangram.com | @romangram_com