#سرنوشت_تلخ_پارت_105

من و ستایش جیغ زدیم که پرت شدیم تو آب.

رفتم زیر آب و اومدم بالا.

نفس عمیق کشیدم.

کیار‌ش و آرمان لب استخر داشتن می خندیدن.

آوا و ستایش نگاهی بهم کردن و رفتن لب استخر، پاچه های کیا و آرمان رو کشیدن.

اوناهم شلپ افتادن تو استخر.

سه تامون زدیم زیر خنده.

سیاوش هم که فقط نظاره گر بود.

کیارش و آرمان هم که از افتادنشون تو استخر حالشون گرفته شده بود.

دوتاشون که دیدن فقط سیاوش تو آب نیست، به طرز عجیبی سریع از آب اومدن بیرون و به طرف سیاوش رفتن و حولش دادن تو آب.

باز همه خندیدیم.

سیاوش سرش‌و اورد بیرون روبه کیارش گفت:

-بر پدرت.

کیارش-داداش یکم شنا کن حالت سرجاش بیاد.

کیارش و آرمان تیشرتاشون‌و در اوردن.

اوه اوه ماشالا چه بدنایی.

پریدن تو آب.

سیاوش هم همون جا تیشرتش‌و در اورد و پرت کرد بیرون

ستایش-ای بابا برایچی شماها اومدین باز.

برین بیرون ما دخترا اومدیم.

کیارش-امر دیگه نیست؟

ستایش-نه عرضی نیست، بفرمایید..

کیارش بدون توجه به ستایش شروع کرد به شنا کردن.

ستایش-عه عه عجب رویی دارن ها.

آوا-ولشون کن ما برای خودمون باشیم. سرمون‌و تکون دادیم شروع کردیم به شنا کردن.

بعد چند دقیقه ستایش و آوا رفتن سمت پسرا و داشتن اذیتشون می کردن.

آرمان اومد پشتم‌و، کشیدتتم زیر آب.

همون زیر محکم بغلم کرد.

نفسم داشت بند میومد که سریع اومدیم رو آب.

هوف اینم خل شد رفت ها.

چرا زیر آب حالا.

اومدم چیزی بهش بگم که

همون موقع کیارش داد زد.

-اهای شما دوتا اون زیر چیکار می کردین؟



از آرمان جدا شدم.

حسابی خجالت کشیدم.

آخ آرمان این چه کاری بود اخه!

کیارش-با شما بودما.

آرمان-هیچی بابا میخواستم اذیتش کنم.

کیا و سیا جوری نگاهش کردن که یعنی برو خودت‌و خر کن.

شنا کردم رفتم طرف دخترا.

آوا یکجوری نگاهم می کرد.

ستایش هم داشت می خندید.

بعد اینکه خسته شدیم، از استخر اومدیم بیرون.

به آوا و ستایش نگاه کردم، یاخدا لباسا چسبیده بود به تنمون.


romangram.com | @romangram_com