#سرنوشت_تلخ_پارت_103

خیلی خوشحال شده بود.

حالا ازشم بگیرم بگم واسه که خریدم؟



کنار سیاوش نشسته بودم که ستایش با نیش باز از پله ها اومد پایین.

چشمم خورد به گردنش.

دیوونه گردنبند رو انداخته بود تو گردنش، اومد کنار رها نشست و گفت:

-رها گردنبندم خوشگله؟

رهاسرش‌و برگردوند طرف ستایش، به گردنش نگاه کرد.

یعدشم گفت:

-وایی چقدر نازه،از کجا؟

اره خیلی قشنگه.

ستایش-داداشم برام خریده.

رها-مبارکت باشه عزیزم خیلی قشنگه. چشمکی بهش زد و گفت خوشبحالت.

با عصبانیت چشمام‌و بستم.

رها هم از گردنبند خوشش اومده بود.

سیا دم گوشم گفت:

-اون روز که رفتی بودی تو طلا فروشیه میخواستی واسه ی ستایش گردنبند بخری؟

-نمیدونم سیا.

همون لحظه مامان که داشت برای بابا سیب پوست می کند گفت:

-از کی تاحالا تو واسه ستایش گردنبند میخری؟

بابا سیب و از مامان گرفت و گفت:

-ای بابا حالا دلش خواسه برای خواهرش چیزی بخره.

آوا-حالا نمیگی مناسبتش چی بوده؟

نمیدوستم چی بگم، برای همین گفتم:

-اون روز تو پاساژ گردنبند چشمم‌و گرفت و خریدمش، گفتم بدمش به ستایش.

سیاوش باز دم گوشم گفت:

-مطمئنی واسه ستایش گرفتی؟حالتت که این‌و نشون نمیده.

اوف اینم گیر اورده بودا، پاشدم از پله ها رفتم بالا تو اتاق.



(رها)

گردنبند ستایش خیلی خوشگل بود.



از صبح متوجه نگاه های سیاوش به آوا و دزدیدن نگاه اوا از سیاوش شده بودم.

چی بینشون پیش اومده بود که آوا با خجالت نگاهش‌و می گرفت؟

ستایش-دخترا از وقتی اومدیم شمال دقت کردین اصلا استخر تو ویلا رو نرفتیم؟

آوا-اره منم باهات موافقم.

-اوکی ناهار رو بخوریم، بعد اینکه غذامون هضم شد بریم.

اوا و ستایش سرشون‌و تکون دادن.

آوا رو به مامانامون یواش گفت:

-ما بعد ناهار میخوایم بریم استخر شما ها هم میاین؟

مامان-نه دخترم شما برین، ما باید دیگه جمع و جور کنیم فردا میخوایم راه بیفتیم.

نسرین خانوم-اره دخترم حق با مامانته.

زن عمو هم سرشو تکون داد.

آوا-باشه هرطور راحتید.

ستایش-ناهار چی داریم حالا؟

زن عمو-خورشت کرفس.


romangram.com | @romangram_com