#سرنوشت_تلخ_پارت_102
دستشو نوازش گونه رو گونه هام کشید و بعد چند لحظه مکث، از آشپز خونه زد بیرون.
پاهام توان ایستادن نداشت.
صندلی رو کشیدم عقب و نشستم روش.
هنگ کرده بودم.
سیا..سیاوش الان چی گفت؟
گف..گفت خجالت میکشم خوشگل میشم؟
منظورش از این حرف چی بود؟
دستمو گذاشتم رو گونه هام.
هنوز انگشتشو حس می کردم.
یکم که نشستم رفتم آبمو خوردم و رفتم تو اتاق.
روتخت دراز کشیدم.
فکرش از تو ذهنم بیرون نمی رفت؟
چرا همچنین حرفی زد؟
میخواست من و اذیت کنه یا از روی واقعیت بود؟
سیاوش؟
سیاوش مغرور بهم گفت خجالت میکشم خوشگل میشم؟
***
(کیارش)
امروز روز اخری هست که تو شمالیم.
تو شرکت کار زیاده و باید برگردیم، واگرنه کی دوست داره شمال و استراحت رو ول کنه.
کسی تو اتاق نبود، گردنبندی رو که خریده بودم رو از تو چمدونم برداشتم و تو دستم گرفتم، بهش خیره شدم.
همینطور که داشتم نگاهش می کردم یکدفعه در با شدت باز شد که گردنبند از دستم افتاد.
سرمو برگردوندم که دیدم ستایش با نیش باز داره نگاهم میکنه.
سریع گردنبند رو از روی زمین برداشتمش که دیر شده بود، ستایش دیده بودتش.
اومد جلو با چشم های ورقلمبیده به دستم نگاه کرد.
حالا انگار تا حالا گردنبند ندیده.
ستایش-کیارش این چقدر خوشگله.
از تو دستم گرفتشو بهش نگاه کرد.
-اهوم.
ستایش-برای کی خریدیش؟
-برای..چیز..برای..
ستایش با خوشحالی گفت:
-برای من خریدیش؟
مونده بودم چی بگم.
ستایش هم از سکوتم برداشت غلطی کرد و محکم خودشو انداخت تو بغلم.
ستایش-وای داداشی یک دنیا ازت ممنونم، چقدر تو خوبی من خبر نداشتم، قربونت بشم.
بوس محکمی، از لپم کرد و از اتاق رفت بیرون.
هاج و واج به در نگاه کردم.
با عصبانیت دستمو محکم کشیدم تو موهام.
وای ستایش.
وای از دست تو.
به همین راحتی گردنبند رو از تو دستم قاپید.
پاشدم که برم گردنبند رو ازش بگیر.
یک قدم برداشتم که پشیمون شدم.
دلم نیومد خواهرمو ناراحتش کنم.
romangram.com | @romangram_com