#سرنوشت_لجباز
#سرنوشت_لجباز_پارت_98
_من حاملم
ارسام خشکش زد برگشت گفت
_چیییی حامله ای
من گفتم
_اره
اومد سمتم نشست جلوم گفت
_چطوری
من گفتم
_نمیدونم چرا نفهمیدم من سه ماهمه خودم خبر نداشتم و ارسام من نمیتونم بیام ایران بعدش شکمم میاد بالا چی میخواهیم بگیم
ارسام گفت
_نمیدونم چی بگم باش میگیم نگیم طلا لو میده
اونشب هم تموم شد
الان ما داریم به سمته فرودگاه میریم
طلای مامان بزرگ شده
سوار شدیم سرمو گذاشتم رو شونه ارسام به خواب رفتم
با صدا کردنش به خودم اومدم گفتم
_رسیدیم
ازسام گفت
_اره
باهم رفتیم بیرون دسته طلارم گرفتیم نشستیم تو یه تاکسی به خونه خاله مریم روندیم
بعد چند دقیقه رسیدیم
زنگ و زدیم در باز شد ما رفتیم تو انگار همه جمع بودن
همه اومدن بیرون مارو دیدن تعجب کردن
رسیدیم بهشون سلام کردیم همرو بغل کردیم
romangram.com | @romangraam