#سرنوشت_لجباز
#سرنوشت_لجباز_پارت_97
شقایش هم از دوست پسرش حامله شد از ترس ارسام تصادف کرد مرد
ولی هنوز کسی نمیدونه طلا بچه ارسامه
الان در امریکا هستم با ارسام زندگی میکنیم من تازه فهمیدم حامله هستم
الان دیگه ارسام میرسه خونه با باز شدن در به خودم اومدم
رفتم به استقباله شوهرم
من گفتم
_سلام ارسامی جونم
ارسام گفت
_سلام خانومم خوبی
من گفتم
_اره
یه بوس از لپم گرفت رفت تو اتاق خندیدم نشستیم سره میز که ارسام گفت
_برای فرداشب باید بریم ایران
من اب پرید تو گلوم
من گفتم
_چی چرا
ارسام گفت
_مامانم باز برام اسین. زده بالا
من با عصبانیت گفتم
_ارسام بسه دیگه چرا نمیگی بهشون
ارسام گفت
_چی بگم بهشون سالی هوف
میخواست بره تو اتاق گفتم
romangram.com | @romangraam