#سرنوشت_لجباز
#سرنوشت_لجباز_پارت_99
رفتیم تو نشستیم اخر خاله مریم طاقت نیاور گفت
_خاله جان چیشده قضیه چیه
منو ارسام نگا به هم کردیم سرامون تکون دادیم
ارسام شروع کرد به تعریف کردن از همه چی
اخر سر گفت من حاملم
همه مونده بودن تعحب کرده بودن
ارزو گفت
_مگه میشه یعنی تو زن داداشمی
من کفتم
_اره
اونشب خاله قهر کرد تا چند روز با کسی حرف نزن ولی اخر اشتی کرد دستور داد که جشنه عروسی راه بیافته
الان من توی ارایشگاه هستم به لباس عروس نباتیم نگاه کردم خیلی خوشگل بود با ارایش ملایم موهامم باز.
طلا هم که ست کردع بود با من کلک
گفتن داماد اومد
«پایان»
romangram.com | @romangraam