#سرنوشت_لجباز
#سرنوشت_لجباز_پارت_61
بابا ببین طلارو بهترین اتفاق تو زندگیم دخترمه بابا کاش بودی و بغلش میکردی
رزا:سالی بسه دیگه به خدا اشک چشات خشک شد پاشو بریم بچه سردش میشه
بلند میشم و سوار ماشین رزا میشیم
میرسم خونه
رزا:بدو هم ساک خودتو اماده کن هم مال بچه رو
من:باشه
از پله ها بالا میرم
فردا واسه ساعت۱۰پرواز داریم دیگه باید به وصیت بابا عمل کنم
طلا رو.میخوابونم و بعد اینکه کلی بهش خیره میشم پا میشم و ساکامونو اماده میکنم
استرس دارم خدا میدونه تو ایران چه اتفاقایی منتظرم هستن ولی حس خوبی دارم ایشالله حداقل اونجا زندگی شیرین و پیدا کنم والا از تلخی زندگی خسته شدم شاید خونواده مامان ادمای خوبی باشن و سر پناهم باشن
ولی سالی نمیدونه چه چیزی درانتظارشه
با صدای طلا بیدارشدم ساعتو دیدم ۴صبح بود طلا از کنارم برداشتم شیرش دادم خوابوندمش بلندشدم رفتم حموم رفتم زیردوش به همه چی فکرکردم مغزم داشت میترکید از این فکرا
بیخیال شدم از هرچی فکره بعده ده دقیقه اومدم بیرون گربه شور کردم یه ساپرته مشکی کلفت پام کردم یه تونیک بلند تا روی زانوم اسینای تا مچ دستم روی کمرم با سنگای سفید کارشده بود خیلی قشنگه این برای مامانم بود
موهامو بافتم بعدش با کلیپس بستم بالا که تو دسته پام نباشه
چمدونارو گذاشتم کنار در
رفتم کناره طلا نشستم به صورته سفیدش مثله برف ناز کردم نفهمیدم به خواب رفتم
با تکونا یه نفر بیدارشدم
دیدم رزاس حاضر بالا سره من وایساده
من.چیته
رزا.هیچی برام سواله چرا اینجوری خوابیدی بعد حاضر اماده ای کی
من.هوف کم کم بپرس اره من ساعت چهار بیدارشدم با صدا طلا وقتی خوابید منم خوابم نمیومد رفتم حموم بعدش حاضر شدم اومدم نشستم اینجا خوابم برد حالا ساعت چنده
رزا.اها ساعت ۹
من.باش پس دیگه باید راه بیوفتیم راستی طلا کجاس
romangram.com | @romangraam